المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

745

مروج الذهب ( فارسى )

كه دندان در جثه عبد الله فرو برده بودند روى جثه او مرده يافتند آخر روز دو گروه بمواضع خود بازگشتند و هر گروه از كشتگان خود هر چه توانستند همراه بردند . معاويه با گروهى از خواص اصحاب خود به محلى كه ميمنه سپاه بود گذشت و عبد الله بن بديل بن ورقاى خزاعى را آغشته به خون ديد وى بر ميسره على بود و بر ميمنه معاويه حمله برد و بطوريكه از پيش گفتيم كشته شد معاويه ميخواست اعضاى او را ببرد عبد الله بن عامر كه دوست ابن بديل بود گفت « به خدا هرگز نميگذارم » معاويه جثه را به دو بخشيد و او جثه را با عمامه خود بپوشانيد و ببرد و به خاك سپرد معاويه گفت « به خدا يكى از شجاعان قوم و يكى از بزرگان مسلم خزاعه را به خاك سپردى به خدا اگر خزاعه بما ظفر يابند اگر از سنگ باشيم بتلافى اين مرد شجاع ما را خواهند خورد » آنگاه به تمثيل شعرى خواند بدين مضمون : « مرد جنگجو اگر جنگ با او سختى كند سخت شود و اگر او را در هم پيچد بهم پيچيده مىشود چون شير دلير كه حومه خود را حمايت ميكرده و مرگ او را هدف كرده و درهمش شكسته است » على قوم غسان را بديد كه صفهاى خود را حفظ كرده عقب نرفته‌اند و ياران خويش را بر ضد آنها تشجيع كرد و گفت « به خدا اينان جز بوسيله ضربتهاى جانشكار كه سر بشكافد و استخوان را بصدا آرد و دست و بازو بريزد و پيشانيهايشان را با عمود آهنين به درد و سرشان را به سينه و چانه بيندازد از جا نخواهند رفت مردمان صبور و پاداشجو كجايند ؟ » گروهى به اطراف وى فراهم شدند و او پسر خويش محمد را بخواند و پرچم را به دو داد و گفت « با اين پرچم آهسته برو و چون به تير رس آنها رسيدى درنگ كن تا فرمان من به تو برسد » محمد برفت و على با حسن و حسين و پيران بدر و ديگر صحابه به او رسيدند و سپاه دسته شد و به غسانيان و همراهانشان حمله بردند و بسيار كس بكشتند آخر روز نيز چون آغاز