المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

743

مروج الذهب ( فارسى )

درباره جثه‌اش با معاويه گفتگو كردند معاويه بگفت تا پيش مردم ربيعه بروند و ده هزار درم در برابر جثه او بدهند آنها نيز برفتند ، مردم ربيعه از على نظر خواستند به آنها گفت « جثه او جثه يك سگ است كه فروش آن روانيست ولى اگر ميل داريد جثه او را به دختر هانى بن قبيصه شيبانى همسرش بدهيد » آنها نيز به زنان عبيد الله گفتند اگر بخواهيد جثه او را بدم استرى مىبنديم و آن را مىزنيم تا به اردوگاه معاويه برود » آنها فغان كردند و گفتند « اين بدتر است » و قضيه را بمعاويه خبر دادند گفت « پيش شيبانيه برويد و بگوييد درباره جثه با آنها گفتگو كند » آنها نيز چنين كردند شيبانيه پيش مردم ربيعه رفت و گفت « من دختر هانى بن قبيصه هستم و اين شوهر حق نشناس ستمگر من است كه او را از اين سرنوشت بيم داده‌ام جثه او را به من ببخشيد » آنها پذيرفتند و او عباى خزى به آنها داد تا جثه را در آن پيچيدند و به او دادند . پاى او را با طناب يكى از - خيمه‌هاى خود بسته بودند . وقتى در اين روز عمار و كسان ديگر كشته شدند على عليه السلام مردم را ترغيب كرد و بقوم ربيعه گفت شما زره و نيزه منيد و ده هزار و بيشتر كس از مردم ربيعه و ديگران كه آماده جانبازى در راه خدا عز و جل بودند دعوت او را پذيرفتند على بر استر سپيد پيشاپيش آنها بود و ميگفت : « كدام يك از دو روز از مرگ بگريزيم روزى كه مقدر نشده يا روزى كه مقدر شده است » و حمله برد و قوم يكباره با او حمله بردند و صفوف مردم شام بشكست بهر چه رسيدند آن را از پا در انداختند تا بنزديك خيمه معاويه رسيدند على بهر سوارى ميرسيد او را دو نيمه ميكرد و ميگفت : « به آنها ضربت ميزنم اما معاويه چشم چپ شكم‌گنده را كه جاى او در آتش باد نمىبينم » گويند اين شعر از بديل بن ورقال بود كه آن روز گفته بود آنگاه على بانگ