المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

733

مروج الذهب ( فارسى )

او بود با چهل هزار سوار بر آبگاه گماشت و على و سپاهش شب را در دشت تشنه بسر بردند كه آنها را از وصول به آب مانع شده بودند . عمرو بن عاص بمعاويه گفت « على و نود هزار مردم عراق كه شمشيرها به گردن آويخته دارند از تشنگى نخواهند مرد بگذار آب بنوشند و ما نيز بنوشيم » معاويه گفت « نه به خدا بايد همانطور كه عثمان تشنه مرد از تشنگى بميرند » على شبانه در اردوى خود ميگذشت و شنيد كه يكى ميگفت « آيا اين قوم آب فرات را به روى ما مىبندند . در صورتى كه على با ماست و هدايت با ماست نماز با ماست و روزه با ماست و مناجاتگران نيمه شب ميان ما هستند » آنگاه به ديگرى گذشت كه نزديك پرچم ربيعه بود و ميگفت : « آيا اين قوم آب فرات را به روى ما مىبندند در صورتى كه ما نيزه و سپر داريم ديروز بود كه ما با زبير و طلحه روبرو شديم و بدم مرگ رفتيم چه شده كه ديروز شير بيشه بوديم و اكنون گوسفندان لاغر شده‌ايم » در چادر اشعث بن قيس رقعه‌اى افكنده بودند كه در آن نوشته بود : « اگر اشعث امروز اين بليه مرگ را كه مايه فناى نفوس است بر ندارد و با كمك شمشير او از آب فرات ننوشيم بايد ما را مردمى پنداشت كه پيش از اين بوده‌ايم و مرده‌ايم » چون اشعث اين را بخواند به هيجان آمد و نزد على رضى الله عنه رفت على به دو گفت « با چهار هزار سوار برو و بقلب اردوى معاويه حمله كن كه يا آب بردارى و ياران خود را سيراب كنى يا همگى كشته شويد من نيز اشتر را با سواره و پياده پشت سر تو ميفرستم . » اشعث با چهار هزار سوار - برفت و رجزى بدين مضمون ميخواند « يا سپاه خود را با پيشانيهاى خاك آلود بفرات ميفرستم يا خواهند گفت كه مرد » آنگاه على اشتر را بخواست و با چهار هزار سوار و پياده روانه كرد وى از پى اشعث رفت پرچمدارش يكى از مردم نخع بود و رجزى به اين مضمون ميخواند