المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

728

مروج الذهب ( فارسى )

عمامه بسر آنها نهاد و شمشير حمايلشان كرد و گفت « عايشه نداند كه شما زنيد صورت را چون مردان بپوشانيد و خدمت و سوار كردن او را شما انجام دهيد » چون عايشه بمدينه رسيد به دو گفتند « سفر چگونه بود ؟ » گفت « به خدا خوب بودم على بن ابى طالب كرم فراوان كرد ولى مردانى با من فرستاد كه آنها را نميشناختم » و چون زنان حقيقت حال خويش بگفتند سجده كرد و گفت « به خدا اى پسر ابو طالب پيوسته كرم تو فزون مىشود آرزو دارم نرفته بودم گرچه چنان و چنان ميشد » و بعضى چيزهاى سخت را ياد كرد « به من گفتند ميائى و مردم را صلح ميدهى و شد آنچه شد » در قسمتهاى گذشته اين كتاب گفته‌ايم كه در اين روز شمار كشتگان از ياران على پنجهزار كس بود و از اصحاب جمل و مردم بصره و ديگران سيزده هزار كس و جز اين نيز گفته‌اند . على بر كشته عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد بن ابى العيص ابن اميه كه روز جمل كشته شده بود بايستاد و گفت « افسوس بر تو اى دلير قريش ! شجاعان بنى عبد مناف را كشتى و مرا تيره روز و آشفته حال كردى . » اشتر گفت اى امير مؤمنان سخت غم آنها ميخورى آنها سرنوشت خويش را براى تو ميخواستند گفت « زنانى من و آنها را آورده‌اند كه ترا نياورده‌اند » در آن روز عبد الرحمن را اشتر نخعى كشته بود و كف بريده او را در يمامه پيدا كردند كه عقابى آن را انداخته بود و انگشترى كه نقش عبد الرحمن بن عتاب داشت بانگشت آن بود و روزى كه كف بريده را پيدا كردند سه روز پس از جنگ جمل بود . على با جماعتى از مهاجر و انصار وارد بيت المال بصره شد و طلا و نقره‌اى را كه آنجا بود بديد و گفت « اى زرد ديگرى را بفريب . اى سپيد ديگرى را بفريب » و دمى چند با انديشه به آن مال نگريست سپس گفت « اين مال را پانصد درم پانصد درم ميان ياران من و همه كسانى كه همراه بوده‌اند تقسيم كنيد » چنين كردند و يك درم كم نيامد . شمار مردان دوازده هزار بود .