المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
712
مروج الذهب ( فارسى )
اما اكنون بنى اميه به آسانى مىتوانند پاى ترا در اين حادثه بميان بكشند و مردم را درباره تو به شبهه بيندازند » مغيره گفته بود « از روى خير خواهى نظرى دادم و نپذيرفت من هم دغلى كردم . به خدا هرگز پيش از آن از روى خير خواهى چيزى به او نگفته بودم و بعدا نيز نخواهم گفت » مسعودى گويد : در صورت ديگر از روايتها ديدم كه ابن عباس گفته بود « پنج روز پس از كشته شدن عثمان از مكه بيامدم و بنزد على رفتم كه او را بهبينم گفتند مغيرة بن شعبه پيش اوست ساعتى بر در نشستم تا مغيره بيرون آمد و به من سلام كرد و گفت « كى آمدى » گفتم « الان » آنگاه پيش على رفتم و به او سلام كردم گفت « زبير و طلحه را كجا ديدى ؟ » گفتم « در نواصف » گفت « كى با آنها بود ؟ » گفتم ابو سعيد بن حارث بن هشام با گروهى از جوانان قريش » على گفت « آنها ناچار بودند راه بيفتند و بگويند بخونخواهى عثمان آمدهايم . خدا ميداند كه قاتلان عثمان خود آنها هستند » به او گفتم « راجع به مغيره به من بگو براى چه با تو خلوت كرده بود ؟ » گفت « دو روز پس از كشته شدن عثمان پيش من آمد و گفت « خير خواهى ارزان است و تو باقيمانده مردم لايقى و من بخير خواهى آمدهام نظر من اينست كه امسال حكام عثمان را عوض نكنى و بنويسى كه آنها را در حكومتشان باقى ميگذارى و چون با تو بيعت كردند و كارت ثبات گرفت هر كه را خواهى عزل كنى و هر كه را خواهى بجا گذارى » گفتم « به خدا در كار دينم بخوشامد كسى كار نميكنم و در كار خودم ريا نميكنم » گفت « اگر نمىپذيرى هر كه را ميخواهى بردار ولى معاويه را بگذار كه مردى جسور است و در مردم شام نفوذ دارد و براى واگذاشتنش دليل دارى كه عمر او را بحكومت همه شام منصوب كرده است » گفتم « نه به خدا معاويه را دو روز هم بحكومت وانميگذارم » و از پيش من با نظرى كه داده بود برفت آنگاه برگشت و گفت « من آن نظر را به تو دادم كه نپذيرفتى و در اين باب انديشه كردم و ديدم راى تو درست است و