المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

711

مروج الذهب ( فارسى )

عثمان برخيزد از جمله نوشته بود « وقتى ترا از همه آنچه در قبضه دارى برهنه كند چه خواهى كرد اكنون هر چه ميتوانى بكن » معاويه كس فرستاد و عمرو پيش وى رفت معاويه به دو گفت « با من بيعت كن » گفت « نه به خدا دينم را به تو نميدهم تا از دنياى تو نصيبى ببرم » گفت « چه ميخواهى ؟ » گفت « مصر طعمه‌ايست » معاويه نيز پذيرفت و نامه در اين باب نوشت و عمرو بن عاص در اين باب شعرى گفت بدين مضمون : « اى معاويه بدون آنكه از دنياى تو نصيبى بيابم دينم را به تو نميدهم به بين چه ميكنى اگر مصر را به من بدهى معامله خوبى كرده‌اى و پيرى را كه به كار خواهد خورد بدست آورده‌اى » مغيرة بن شعبه پيش على آمد و گفت « بر من حق اطاعت و خير خواهى دارى رأى امروز مايه ضبط كار فرداست و چيزى كه امروز تباه شود كار فردا را تباه خواهد كرد . معاويه را در حكومتش واگذار ابن عامر را هم در حكومتش واگذار همه حكام را در حكومتشان واگذار تا وقتى خبر اطاعت آنها و بيعت سپاه به تو رسيد اگر خواهى تغييرشان دهى يا واگذارى » على گفت « تا ببينم » مغيره برفت و روز بعد بيامد و گفت « ديشب نظرى به تو دادم و امروز نظر ديگرى دارم ، نظر من اينست كه بسرعت آنها را تغيير دهى تا مطيع از نا مطيع معلوم شود و تكليف كار خود را بدانى » آنگاه از پيش على برون شد و ابن عباس كه داخل ميشد او را در حال خروج ديد و چون بنزد على رفت گفت « ديدم مغيره از پيش تو بيرون ميرفت براى چه آمده بود ؟ » گفت « ديشب چنان و چنان ميگفت و امروز چنين و چنين ميگفت » ابن عباس گفت « ديشب خير خواهى كرده و امروز دغلى كرده است » گفت « پس چه بايد كرد ؟ » گفت « ميبايستى وقتى عثمان كشته شد يا پيش از آن به مكه ميرفتى و در خانه خود مىنشستى و در به روى خود ميبستى و عربان ناچار بجستجوى تو ميامدند زيرا كسى را غير از تو نداشتند