المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
702
مروج الذهب ( فارسى )
صحابه به تبعيت آنها پسران خويش را فرستادند كه بجلوگيرى محاصره كنندگان پرداختند آنها تيراندازى كردند و دو گروه در هم آويختند حسن مجروح شد و سر قنبر شكست و محمد بن طلحه نيز مجروح شد . محاصره كنندگان از حميت بنى هاشم و بنى اميه بيمناك شدند و كسانرا در مقابل خانه به حال جنگ گذاشتند و تنى چند از آنها به خانه گروهى از انصار رفتند و از ديوار خانه عثمان بالا رفتند از جمله كسانى كه پيش وى رسيدند محمد بن ابى بكر و دو نفر ديگر بودند . فقط زن عثمان پيش او بود و كسان و وابستگانش بجنگ سرگرم بودند محمد بن ابى بكر ريش او را بگرفت عثمان گفت « اى محمد اگر پدرت ترا ميديد از اين كار آزرده ميشد » دست محمد سست شد و بصحن خانه رفت . دو نفر ديگر برفتند و او را پيدا كردند و بكشتند در آن وقت قرآنى پيش وى بود كه ميخواند زن عثمان روى بام رفت و فغان كرد كه امير مؤمنان كشته شد حسن و حسين و چند تن از بنى اميه كه همراه آنها بودند وارد خانه شدند و او رضى الله عنه را ديدند كه جان داده است و بگريستند چون خبر بعلى و طلحه و زبير و سعد و ديگر مهاجران و انصار رسيد انا لله و انا اليه راجعون گفتند آنگاه على به خانه عثمان رفت و آشفته و غمين بود به دو پسرش گفت « چطور شما دم در بوديد و امير مؤمنان كشته شد » و حسن را سيلى زد و به سينه حسين زد و محمد بن طلحه را بد گفت و عبد الله بن زبير را لعن كرد طلحه به دو گفت « اى ابو الحسن نه بزن و نه بد بگو و نه لعنت كن اگر مروان را به آنها داده بود كشته نميشد » مروان و ديگر بنى اميه فرار كردند ، بجستجوى آنها بودند كه بكشندشان اما بدست نيامدند . على به همسر عثمان نائله دختر قراقصه گفت « تو كه پيش او بودى كى او را كشت ؟ » گفت « دو نفر پيش او آمدند » و حكايت محمد بن ابى بكر را بگفت محمد نيز منكر گفته او نشد و گفت « به خدا پيش او رفتم و ميخواستم بكشمش و همين كه آن سخن را با من گفت بيرون آمدم به خدا من در كشتن او دخالت نداشتم و وقتى كشته شد من بىخبر بودم »