المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

698

مروج الذهب ( فارسى )

بفرست » گفت « ترا به ربذه ميفرستم » گفت « الله اكبر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم راست گفت و هر چه را بسر من ميايد خبر داد » عثمان گفت « پيمبر به تو چه گفت ؟ » گفت « به من خبر داد كه نميگذارند در مكه و مدينه بمانم و در ربذه خواهم مرد و چند تن از كسانى كه از عراق بحجاز ميايند عهده‌دار خاك كردن من خواهند شد » آنگاه ابو ذر شترى را كه داشت بخواست و زن خود و بقولى دخترش را بر آن سوار كرد عثمان بگفت تا مردم از او دورى كنند تا به ربذه برود . وقتى از مدينه برون شد و مروان او را ميبرد على بن ابى طالب رضى الله عنه با دو پسرش حسن و حسين و عقيل برادرش و عبد الله بن جعفر و عمار بن ياسر به طرف او آمدند مروان اعتراض كرد و گفت « يا على امير المؤمنين گفته است مردم در اين راه ابو ذر را همراهى و مشايعت نكنند اگر اين را نميدانى به تو گفتم » على بن ابى طالب با تازيانه به او حمله كرد و به پيشانى مركبش زد و گفت « دور شو خدا بجهنمت ببرد » و با ابو ذر برفت و او را مشايعت كرد آنگاه وداع كرد و بازگشت . وقتى على ميخواست بازگردد ابو ذر بگريست و گفت « خدا شما خاندان را قرين رحمت دارد اى ابو الحسن وقتى تو و فرزندانت را مىبينم بوسيله شما پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را به ياد مياورم » مروان از رفتارى كه على بن ابى طالب با وى كرده بود به عثمان شكايت كرد عثمان گفت « اى گروه مسلمانان من با على چكار كنم ؟ فرستاده مرا از كارى كه بانجام آن وادارش كرده بودم منع كرد و فلان و به همان كرد به خدا حقش را كف دستش ميگذارم » و چون على بازگشت مردم پيش او رفتند و گفتند « امير المؤمنان خشمگين است كه چرا ابو ذر را مشايعت كرده‌اى » على گفت « اسب هم از مهار خشمگين است » و چون شب شد و بنزد عثمان رفت به دو گفت « چرا با مروان چنان كردى و چرا فرستاده مرا پس فرستادى و دستور مرا رد كردى ! » گفت « مروان ميخواست جلو مرا بگيرد و من مانع جلو گرفتن او شدم ولى دستور ترا رد نكردم » گفت « مگر نشنيده