المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
684
مروج الذهب ( فارسى )
بردم و زنى زيبا را بر فرش نشسته ديدم و چون من و سواران را بديد گريستن آغاز كرد گفتم « چرا گريه ميكنى » گفت « براى خودم گريه نميكنم ولى از اين جهت گريه ميكنم كه دختر عموهايم سالم بمانند و من مبتلا شوم » و من پنداشتم كه او راست ميگويد و گفتم « آنها كجا هستند » گفت « در همين دره هستند من نيز به همراهان خود گفتم « صبر كنيد تا من بيايم » آنگاه اسب خود را بر جهاندم و از تپهاى بالا رفتم جوانى سياهموى را ديدم كه موهاى مرتب داشت و پاپوش خود را وصله ميزد و شمشير او جلوش نهاده و اسبش نزديك ايستاده بود و چون مرا بديد پاپوش خود را بينداخت و با بىاعتنائى برخاست و سلاح خود را بر گرفت روى بلندى رفت و چون سواران را اطراف خانه خود ديد سوار شد و سوى من آمد و شعرى بدين مضمون ميگفت « وقتى به من بوسه داد و صبحگاهان رداى خود را به من پوشانيد گفتم امروز هر كس متعرض او شود متعرض او ميشوم ايكاش ميدانستم امروز كى به طرف او رفته است » من نيز به دو حمله بردم و ميگفتم « عمرو با سواران به طرف او رفته است و او را به حال خود باقى گذاشته است » آنگاه با اسب سوى او هجوم بردم ولى از گربه فرارىتر بود و از دست من جست سپس به من هجوم آورد و با شمشير خود ضربتى زد كه مرا زخمى كرد و چون از ضربت وى به خود آمدم به دو حمله بردم و باز از چنگ من بدر رفت سپس به من حمله برد و مرا به زمين انداخت و هر چه را جمع كرده بوديم ببرد من بار ديگر بر اسب خود نشستم و چون مرا ديد نزديك شد و ميگفت « من عبيد الله ستوده خصالم و از همه كسانى كه راه ميروند بهترم كه دشمنش فدائى اوست » من نيز به دو حمله بردم و ميگفتم « من آنم كه پدرم در ماه اصم قلاده داشت من پسر آنم كه تاج داشت و كشنده گروهها بود هر كه با من روبرو شود چون ارم نابود خواهد شد و او را چون گوشت پيشخوان بجا خواهم نهاد » به خدا از دست من در