المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

685

مروج الذهب ( فارسى )

رفت آنگاه به من هجوم برد و ضربتى ديگر به من زد و فرياد برداشت ، به خدا امير المؤمنين مرگ را به چشم ديدم كه هيچ مانعى جلو آن نبود و چنان از او ترسيدم كه هرگز پيش از آن از كسى نترسيده بودم ، گفتم « مادرت عزادارت شود تو كيستى ؟ كه هيچكس بجز عامر بن طفيل از روى خود پسندى و عمرو بن كلثوم از روى سن و تجربه جرئت هماوردى من نكرده است . تو كيستى ؟ » گفت « تو كيستى ؟ بگو و الا ترا خواهم كشت » گفتم « من عمرو بن معديكرب هستم » گفت « من هم ربيعة بن مكدم هستم » گفتم « يكى از سه كار را قبول كن اگر بخواهى با شمشير جنگ ميكنيم تا آنكه ضعيفتر است كشته شود و اگر بخواهى كشتى ميگيريم و اگر بخواهى صلح ميكنيم كه تو اى برادر زاده من جوانى و قومت به تو احتياج دارند » گفت « به اختيار تو است هر كدام را ميخواهى انتخاب كن » من نيز صلح را اختيار كردم سپس گفت « از اسب خود پياده شود » گفتم « اى برادر زاده دو زخم به من زده‌اى و پياده شدن مورد ندارد » به خدا اصرار كرد تا از اسب پياده شدم و عنان آن را گرفت و دست مرا نيز گرفت و بسوى قبيله رفتيم و من پايم را ميكشيدم تا سواران نمودار شدند و چون مرا بديدند اسب سوى من راندند ، من فرياد زدم بجاى خود باشيد آنها قصد ربيعه داشتند و او برفت و گوئى شيرى بود و آنها را متفرق كرد آنگاه پيش من آمد و گفت « اى عمرو شايد ياران تو منظور ديگرى غير از صلح دارند ؟ » قوم خاموش بودند و هيچكس سخن نگفت كه از او بيمناك بودند گفتم « اى ربيعة بن مكدم آنها قصدى بجز خوبى ندارند » نامش را بردم تا قوم او را بشناسند به آنها گفت « چه ميخواهيد » گفتند « تو چه ميخواهى شهسوار عرب را زخمى كرده‌اى و شمشير و اسبش را گرفته‌اى « آنگاه با همديگر برفتيم تا فرود آمد و زن وى خندان بپاخاست و عرق او را پاك كرد آنگاه بگفت تا شترى بكشتند و براى ما خيمه‌ها به پا كردند و چون شب شد چوپانان بيامدند و اسبها را آوردند كه هرگز نظير آن نديده بودم و چون نگريستن