المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
673
مروج الذهب ( فارسى )
عتبه مرقال از شام آمده است بعضى ديگر گفتند اگر خضر در جنگ شركت مىكند اين خضر است كه خدا بما موهبت كرده و نشان فيروزى ما بر دشمن است يكى از آنها گفت « اگر نبود كه فرشتگان جنگ نميكنند ميگفتيم فرشته است » ابو محجن چون شير سواران را بهم ميريخت و چون عقاب جولان ميداد و كسانى از سواران مسلمان چون عمرو بن معديكرب و طلحه بن خويلد و قعقاع بن عمرو هاشم بن عتبه مرقال و ديگر شجاعان عرب كه حضور داشتند و او را ميديدند در كارش متحير بودند سعد نيز كه از بالاى قصر مسلمانان را ميديد متفكر بود و ميگفت « به خدا اگر ابو محجن محبوس نبود ميگفتم اين ابو محجن است و اين بلقاست » و چون نيم شب شد دو گروه از هم جدا شدند و ايرانيان بجاى خود رفتند و مسلمانان نيز بجاى خود برگشتند ابو محجن نيز برفت و از همانجا كه برون آمده بود داخل قصر شد و كس ندانست و بلقا را بطويله بست و به محبس برگشت و پاى خود را در قيد نهاد و صدا برداشت و شعرى بدين مضمون خواند « طايفه ثقيف ميداند و اين دعوى تفاخر نيست كه شمشير ما از همه آنها كارىتر است و زرههاى وسيع ما از آنها بيشتر است و آنجا كه پايمردى را خوش ندارد ما از آنها صبورتريم در شب قادسيه متوجه من نشدند و من سپاه را از برون شدن خود خبردار نكردم من هر روز سوى آنها خواهم شد و اگر گله كردند كارشان را از دانا بپرس . اگر محبوس شوم اين بليه من است و اگر آزاد باشم مرگ را با آنها ميچشانم . » سلمى به دو گفت « اى ابو محجن اين مرد ، مقصودش سعد بود ، براى چه ترا حبس كرده است ؟ » گفت « به خدا براى حرامى كه خورده يا نوشيده باشم مرا حبس نكرده است ولى من در جاهليت شرابخواره بودهام و مردى شاعرم كه شعر بر زبانم ميرود و شراب را وصف ميكنم و خوشدل ميشوم و از ستايش شراب لذت ميبرم بدين جهت مرا حبس كرده است كه درباره شراب گفتهام :