المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

674

مروج الذهب ( فارسى )

« وقتى بمردم مرا پهلوى تا كى خاك كنيد كه از پس از مرگم ريشه‌هاى آن استخوانهاى مرا سيراب كند مرا در بيابان خاك مكنيد كه ميترسم وقتى بمردم ديگر مزه شراب را نچشم . و اشعار ديگر در همين معنى گفته‌ام . » ما بين سلمى و سعد گفتگوى بسيار رفته بود و سلمى از سعد خشمگين بود كه نام مثنى را بناشايستگى برده بود و شب اغواث و ليلة الهرير و ليلة السواد نسبت به او خشمگين بود و چون صبح شد بنزد وى رفت و رضاى او طلبيد و با او صلح كرد و آنگاه قصه خويش را با ابو محجن به گفت و سعد او را بخواست و رها كرد و گفت « برو ديگر ترا براى چيزى كه بگويى تا عمل نكنى مواخذه نخواهم كرد » ابو محجن گفت « به خدا من نيز هرگز زبان به وصف زشتى نخواهم گشود . » روز سوم نيز مسلمانان بجنگ بودند و آن روز را عماس ناميدند عجمان نيز در مواضع خود بودند و عرصه ما بين دو سپاه از خون سرخ بود . از مسلمانان يك هزار و پانصد كس كشته و زخمى به خاك افتاده بود و از عجمان بىشمار كشته شده بود سعد گفت « اى مردم هر كه خواهد شهيدان را غسل دهد و هر كه خواهد همانطور خون آلود بخاكشان سپارد » مسلمانان كشتگان را جمع آورى كردند و آنها را به پشت صف خود بردند زنان و كودكان شهيدان را به خاك ميسپردند و زخمىها را پيش زنان ميبردند كه زخمشان را علاج كنند ما بين عرصه جنگ كه مجاور قادسيه بود و قلعه عذيب نخلستانى بود و چون زخمى را ميبردند و هنوز عقل و هوشش بجا بود و اين نخلستان را ميديد - آن روز جز اين نخلستان آنجا نبود و اكنون نخلستان فراوان دارد - بحامل خويش ميگفت اين جا نزديك سياهبوم رسيده‌ايم مرا در سايه اين نخلستان بگذاريد و ساعتى آنجا استراحت ميكرد يكى از زخميان شعرى بدين مضمون مىگفت « اى نخل ما بين قادسيه و عذيب كه نخلى مجاور تو نيست بسلامت باشى » و يكى از بنى تيم الله كه در سايه