المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

529

مروج الذهب ( فارسى )

و چون علم آن در نفس راسخ شد ادراك آن بدون حضور آن چيز هم ميسر است بنابر اين فكر انسان تا وقتى تابع حس است كه بخواب نرفته باشد و چون انسان بخوابد و نفس همه حواس را از دست بدهد تصويرى كه از واقع اشيا گرفته در نفس ، موجود و محسوس است زيرا ادراك آن در واقع اشيا تا وقتى بوده كه فكر بر آن كاملا تسلط نداشته است وقتى حواس از كار بيفتد فكر قوت گيرد و اشياء را چنان تصوير كند كه گوئى محسوس است و در حال خواب به همان ترتيبى كه در حال بيدارى از نظر او ميگذشته و مقابل او بوده است از خاطرش بگذرد و اين داراى نظم و ترتيب نيست بلكه تابع تصادف است به همين جهت انسان مىبيند كه گوئى پرواز مىكند اما پرواز نميكند بلكه تصور طيران را منتزع از واقع و بدون حضور واقع ادراك مىكند و فكر طيران چنان قوت ميگيرد كه گوئى وقوع مييابد اما چيزهائى كه شخص بخواب مىبيند و نمونه چيزهائى است كه ميل دارم انجام شود از اين جهت است كه نفس تصوير آن را در خويش دارد و چون بخواب رفت و از قيد تن رست متوجه چيزهاى مورد علاقه خود مىشود و چون مىداند كه در حال بيدارى ادراك آن ميسر نيست خيالاتى بخاطرش مىگذرد كه نشانه و نمودار چيزهاى مورد علاقه اوست و چون بيدار شد خيالات را به ياد مىآورد و هر كه نفسش مصفا باشد روياى او دروغ نميشود و هر كه نفس وى تيره باشد رؤياى او بيشتر دروغ است ما بين نفس تيره و مصفا مرحله‌هاست كه به ترتيب آن تخيلات رؤيائى نفس راست يا دروغ مىشود . گروهى ديگر گفته‌اند وقتى نفس حواس ظاهر را به كار نميبرد كار آن متوقف نميشود بلكه نيروهاى خود را به كار ميبرد و از جائى به جائى ميرود و اشخاص مختلف را مىبيند اما بكمك نيروى روحانى كه جسم نيست نه بوسيله نيروى جسمانى غليظ ، زيرا نيروى جسمانى چيزها را فقط بوسيله مقارنه يا ملامسه بكمك اتصال چون رنگ و رنگدار يا انفصال چون جسم كه از مكان جداست ادراك مىكند ولى روح ، متصل و منفصل