المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

516

مروج الذهب ( فارسى )

كه بالاى كوهى بلند بود كه دره‌اى بنام خابل داشت و ديگ بزرگى از بقاياى ديگهاى سنگى از آن ديگها كه مردم را در آن غذا ميداده بود وارونه يك سوى قبر افتاده بود و از جانب راست قبر وى چهار كنيز سنگى بود . بر جانب چپ آن نيز چهار كنيز سنگى بود كه همگى موهاى فرو ريخته داشتند و قبر او را چون نوحه گران در بغل گرفته بودند و بسپيدى تن و زيبائى صورت نظير نداشتند اين مجسمه‌ها را جن بر قبر او نهاده بود كه از پيش نبود . كنيزان هنگام روز چنان بودند كه گفتيم و چون چشمها بخواب ميرفت بانگ جنيان بنوحه حاتم بلند بود و ما در منزل خويش آن را مىشنيديم و چون سپيده ميدميد خاموش و آرام ميشدند ممكن بود رهگذرى كه آنجا ميگذشت مجسمه‌ها را ببيند و دلباخته آن شود و از شيفتگى سوى آن رود و چون نزديك ميشد ميديد كه سنگ است . » يحيى بن عتاب جوهرى روايت كرده و گفته بود كه عبد الرحمن بن يحيى منذرى از ابو منذر هشام كلبى نقل كرده و گفته بود : ابو مسكين جعفر بن محرز بن وليد از پدرش كه مولاى ابو هريره بود براى ما نقل كرد كه گفته بود از محمد بن ابى هريره شنيدم كه ميگفت « مردى كه ابو البخترى كنيه داشت با تنى چند از قوم خويش بقبر حاتم طى گذر كرد و نزديك آن فرود آمد شبانگاه ابو البخترى بقبر حاتم بانگ زد اى ابو الجعد ما را مهمان كن ! قومش به دو گفتند « آرام باش استخوان پوسيده سخن نگويد » و او گفت « مردم طى پندارند كه هر كه بر قبر حاتم فرود آيد مهمانش مىكند » آنگاه بخفتند و نزديك آخر شب ابو البخترى وحشت‌زده بيدار شد و بانگ ميزد : « واى كه شترم از دست رفت » كسانش به دو گفتند « چه شده است ؟ » گفت « حاتم با شمشير از قبر برون شد و من او را نگاه ميكردم و شتر مرا بكشت » گفتند « دروغ ميگوئى » آنگاه شتر او را ديدند كه ميان شتران افتاده است و بر نمىخيزد گفتند « به خدا مهمانت كرده است » و از گوشت آن كباب كرده و پخته بخوردند تا صبح شد و يكى از آنها ابو البخترى را رديف خود