المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
517
مروج الذهب ( فارسى )
سوار كرد و به راه افتادند ناگهان شتر سوارى كه شترى را يدك ميكشيد به آنها رسيد و گفت « ابو البخترى كدام يك از شماست ؟ » ابو البخترى گفت « منم » گفت « من عدى بن حاتم هستم ما پشت اين كوه فرود آمده بوديم ديشب حاتم بخواب من آمد و ناسزاى تو را نقل كرد و گفت كه ياران ترا با شتر تو مهمانى كرده است و شعرى گفت « اى ابو البخترى تو ستمگر و ناسزاگوى عشيرهاى با كسانت آمدى و پاى حفرهاى كه هامه آن بانگ زده مهمانى خواستى آيا هنگام خفتن مرا سرزنش مىكنى در صورتى كه طى و گله آن اطراف تو است ما مهمانان خودمان را سير مىكنيم و شتر را ميكشيم و آنها را مهمان ميكنيم . » و به من گفت كه بجاى شترت شترى براى تو بياوردم بيا اين را بگير . سالم بن رزاره غطفانى ضمن مدحى كه از عدى بن حاتم كرده اين قضيه را آورده است و گويد « پدر تو ابو سفانة الخير از وقتى كه جوان بود تا وقتى بمرد به نكوئى راغب بود قبر وى كسانى را كه بر آن فرود آمده بودند مهمانى داد و پيش از آن در همه روزگار قبرى سوارى را مهمان نكرده بود . » ابو بكر محمد بن حسن بن دريد از ابو حاتم سجستانى از ابو عبيده معمر بن مثنى روايت كرده كه گفته بود « يكى از پيران عرب را كه بيش از صد سال داشت شنيدم كه ميگفت وقتى پيش يكى از ملوك بنى اميه ميرفته بود گفت : شبى تاريك كه ستارگان آن از ابرهاى سياه پوشيده بود راه مىپيمودم و راه گم كردم و ته درهاى افتادم كه آن را نمىشناختم و سخت غمگين شدم از سالار جن در امان نبودم و گفتم « از شر اين دره بخداى دره پناه مىبرم و در اين راه از او پناه و هدايت مىخواهم » و يكى را شنيدم كه از دل دره ميگفت « به طرف راست خود برو كه روشنى خواهى يافت و در راه ايمن خواهى بود » گفت « به همان جانب كه اشاره شده بود بگشتم و تا اندازهاى آسوده خاطر شده بودم ناگهان شعلههاى آتش جلو من نمودار شد كه در خلال آن چيزهائى چهره مانند بود بر قامتهائى چون نخل دور