المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

502

مروج الذهب ( فارسى )

بودند و نام آنها نيز گذشت پس هود آنها را نفرين كرد و سه سال باران بر ايشان نباريد و زمين بىحاصل شد و شير به پستانى نماند . اين اقوام كه ياد كرديم منكر آفريدگار عز و جل نبودند و ميدانستند كه نوح عليه السلام پيمبر بوده است و عذابى كه بقوم خود وعده داده بود بوقوع پيوست ولى شبهه‌هائى براى آنها رخ داده بود كه از تحقيق و استدلال چشم پوشيده بودند و جانهايشان به تنبلى و تمايلات طبيعى كه لذتجوئى و تقليد است خو كرده بود ترس خالق را بدل داشتند اما بوسيله پرستش بتان به دو تقرب مىجستند كه پنداشتند بت‌پرستى مايه تقرب خداست معذلك محل كعبه را محترم ميداشتند و جاى كعبه چنان كه گفته‌ايم تپهء سرخى بود عاديان گروهى را به مكه فرستادند تا براى ايشان طلب باران كند در آن وقت عماليق در مكه مقيم بودند فرستادگان عاد به مكه شدند و بشرابخوارى و خوشى پرداختند تا دو كنيز معاوية بن بكر كه هر دو جراده نام داشتند شعرى براى آنها خواندند كه مضمون آن تحريك ايشان بكارى بود كه براى انجام دادن آن آمده بودند مفاد شعر اين بود : « اى سرگروه ! واى بر تو برخيز و دعا بخوان شايد خدا ابرى را بر ما ببارد و سرزمين عاد را سيراب كند كه مردم عاد از شدت تشنگى سخن واضح نميگويند و بزندگانى پير فرتوت و جوان اميد نيست حيوانات وحشى بسرزمين عاد ميايد و بيم ندارد كه تير اندازان قوم به او تير بيندازند و شما در اينجا روز و شب ، سر خورشيد حقاً بد فرستادگانى هستيد كه در خور درود و خوشامد نيستيد . » آنان از غفلت بيدار شدند و براى قوم خويش باران خواستند و قصه آمدن ابرها و انتخاب يكى از آن رخ داد كه معروف است . مرثد بن سعد درباره آنها شعرى گويد به اين مضمون : « مردم عاد نافرمانى پيمبر خويش كردند و تشنه ماندند كه آسمان نم بر آنها نباريد خداوند عقل مردم عاد را لعنت كند كه دلهايشان از ادراك خالى بود . . »