المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

498

مروج الذهب ( فارسى )

« درختانى مىبينم كه پيش ميايد و پشت آن چيزى هست مردى را از پشت درختى مىبينم كه استخوان كتى را گاز مىزند و پاپوشى را ميدوزد » قوم سخن او را باور نداشتند ولى كار همچنان بود كه او گفته بود و از آمادگى براى جنگ غافل شدند يمامه در همين زمينه به تحذير جديس شعرى بدين مضمون گويد : « درختانى مىبينم كه پشت آن انسان است . چگونه درخت و انسان با هم ميشوند ؟ همگيتان در مقابل صف اول آنها آماده شويد و بدانيد كه اين مايه فيروزى شماست » شاه حسان با حمير بيامد و چون بيك منزلى جو رسيد سپاه خود را مرتب كرد و صبحگاهان بر آنها تاخت و مردم جديس را قتل عام كرد و به هلاكت رسانيد و زنان و كودكانشان را اسير كرد . اسود بن غفار پادشاه جديس بگريخت تا بسرزمين طى رسيد و بدون اينكه وى را بشناسند از پادشاه و غير پادشاه پناهش دادند گويند اكنون بازماندگان وى در قبيله طى معروفند . وقتى حسان از كار جديس فراغت يافت يمامه دختر مره را كه زنى كبود چشم بود احضار كرد و بگفت تا ديدگان وى را برون آوردند و رگهاى سياه در آن بود و چون در اين باره از او سؤال كردند گفت « من از سنگ سياهى كه آن را اثمد گويند به چشم ميكشيدم و در چشمم نفوذ كرده است » وى اول كس بود كه از اين سنگ به چشم ميكشيد بعد از آن اثمد كه همان سنگ سرمه است معمول شد شاه بگفت تا يمامه را بر دروازه جو بر دار كردند و بگفت تا جو را يمامه بنامند و تاكنون همين نام دارد . مسعودى گويد : آنگاه پس از طسم بن لاوذ ، و بار بن اميم بن لاوذ بن ارم بن سام بن نوح با فرزندان و همراهان از قوم خود راهى شد و بسرزمين و بار در محل معروف به رمل عالج فرود آمدند و چون در زمين ستمگرى كردند عذاب خدا به آنها رسيد و هلاك شدند و ما در كتابهائى كه پيش از اين كتاب بوده است فصلى