المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

497

مروج الذهب ( فارسى )

نديده است من رباح بن مره طسمى هستم قوم جديس ما را دعوت كردند و ما با لباسهاى خوب و زيور بدعوتشان رفتيم . بنزديك كاسه‌ها سلاح براى ما آماده كرده بودند و هنوز لب به غذا نزده بوديم كه ما را جثه‌هاى بيجان كردند بدون اينكه خونخواهى يا سابقه انتقامى در ميانه باشد پس ، گزندت مباد ، به اين قوم كه رعايت خويشاوندى ما نكرده و خون ما را ريخته‌اند حمله كن » حسان شاه به دو گفت « آيا اين شاخ خرما و اين سگ از آنجا با تو همراه شده است ؟ » گفت « آرى . » گفت « اگر راست بگويى از سرزمينى نزديك آمده‌اى » و وعده يارى به او داد . آنگاه در قوم حمير بانگ زد كه آماده حركت شوند و رفتارى را كه با قوم طسم شده بود به آنها خبر داد گفتند « گزندت مباد چه كسى اين كار را كرده است ؟ » گفت « بندگان آنها » گفتند « ما در اين ميانه كارى نداريم آنها برادران ما هستند و بعضى از برادران خود را بر ضد بعض ديگر يارى نميكنيم اى پادشاه آنها بندگان تواند ، به حال خودشان واگذار » حسان گفت « اين درست نيست به من بگوييد اگر اين حادثه براى شما رخ داده بود آيا شايسته بود كه پادشاه شما خونهايتان را بهدر دهد ؟ ما در مقام حكومت كارى نداريم جز اينكه قصاص كسان را از يك ديگر بگيريم » آنگاه سواران قوم بپاخاستند و گفتند « گزندت مباد فرمان فرمان تست هر چه خواهى بما فرمان بده » و بفرمود تا حركت كنند و برفتند ، رباح بن مره نيز همراه آنها بود وقتى بسه منزلى يمامه رسيدند رباح بن مره به حسان شاه گفت « گزندت مباد من خواهرى دارم كه شوهر از جديس دارد و هيچكس در زمين دوربين‌تر از او نيست كه او سوار را از سه شب راه مىبيند و بيم دارم كه قوم را از آمدن تو خبردار كند . بهر يك از ياران خود فرمان ميدهى درختى از زمين بكند و آن را جلو خود گيرد و راه رود « حسان چنين فرمان داد ، آنها نيز عمل كردند و به راه افتادند نام خواهر رباح يمامه دختر مرده بود . وى از بالاى خانه خود نگاه كرد و گفت « اى قوم جديس درختان سوى شما ميايد » گفتند « چطور ؟ » گفت