المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
496
مروج الذهب ( فارسى )
مكن كه خيانت مايه ذلت و ننگ است بلكه با اين قوم در سرزمينشان دست و پنجه نرم كنيد كه يا فيروز شويد يا مردانه بميريد » گفت « نه بايد با آنها حيله كنيم تا بهتر به آنها دست يابيم و كاملتر انتقام بگيريم » و عفير اشعارى در اين باب گفت كه در كتابهاى سابق خود ياد كردهايم آنگاه اسود غذاى فراوان آماده كرد و قوم خود را بگفت تا شمشيرها را از غلاف در آورده در جائى كه غذا را آماده كرده بودند زير ريگها كردند و به آنها گفت وقتى قوم با زيورشان دامن كشان بيايند شمشيرهاى خويش را بگيريد و پيش از آنكه به نشينند به آنها حمله كنيد و از بزرگان قوم آغاز كنيد كه وقتى آنها را بكشتيد فرومايگان چندان مهم نيستند و از آنها رفتار ناخوشايندى نخواهيد ديد » گفتند « چنان كنيم كه ميگوئى » آنگاه اسود ، عملوق طسمى را با بزرگان طسم كه در يمامه با وى بودند بخواند آنها نيز دعوت اسود را آسان پذيرفتند و چون به محل دعوت رسيدند مردم جديس بر - جستند و شمشيرها را از زير ريگ برآوردند و به عملوق و همراهانش حمله بردند و همگى را بكشتند و تا آخر هلاك كردند و بديار آنها رفتند و آنجا را غارت كردند اسود بن غفار در اين زمينه اشعارى به رثاى طسم و تذكار ظلمشان بگفت كه نقل آن مايه تطويل اين كتاب مىشود و در كتابهاى سابق خود آوردهايم . گويد : يكى از طسم بنام رباح بن مرهء طسمى بگريخت و بنزد حسان بن تبع حميرى پادشاه وقت رفت و از او كمك خواست وى يك شاخه خرماى تر - برداشت و گل تر بدور آن گرفت و آن را همراه برد سگى نيز همراه داشت وقتى بنزد حسان رسيد دست سگ را بشكست و گل را از شاخ خرما بكند كه سبز بيرون آمد و پيش حسان رفت و از او پناه خواست و آنچه را از جديس بر قوم وى رفته بود با او بگفت شاه گفت « خدا پدرت را آمرزد ! از كجائى ؟ » گفت « گزندت مباد از سرزمينى نزديك آمدهام از پيش قومى كه ستمى ديدهاند كه هيچكس مانند آن