المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
495
مروج الذهب ( فارسى )
صبحگاه زفاف خون آلوده راه بروند اگر با وجود اين خشمگين نمىشويد زن باشيد و از سرمه پرهيز نكنيد عطر عروس بزنيد كه شما را براى جامه عروسى و غسل ساختهاند . زشت باد آنكه دفاع نميكند و گردنفراز مانند مرد ميان ما راه ميرود ! اگر ما مرد بوديم و شما زن بوديد به اين زبونى تن نميداديم . اى قوم مردانه بميريد و بر ضد دشمن جنگى برافروزيد كه آتش آن پرمايه باشد از جنگ بيم نداشته باشيد كه در جنگ ، مردم اهمال كننده و زبون نابود ميشوند و مردم لايق و اصيل سالم مىمانند . » چون مردم جديس اين سخن و سخنان ديگر او را بشنيدند از سرگذشت وى خشمگين شدند و فراهم آمدند ، اسود بن غفار كه پيشواى قوم بود و اطاعتش ميكردند بپاخاست و گفت : « اى مردم جديس دعوت مرا بپذيريد و فرمان مرا اطاعت كنيد كه عزت روزگاران و محو ذلت در اينست » گفتند « چه ميخواهى بگويى ؟ » گفت « ميدانيد كه اينها يعنى مردم طسم نيرومندتر از شما نيستند ولى پادشاهى اين مرد طسمى بر شما و آنها ما را باطاعت او وادار كرده و اگر اين نبود نسبت بما برترى نداشتند و اگر از اطاعت او دريغ كنيم يك نيمه پادشاهى از آن ما خواهد بود » گفتند « سخنت را پذيرفتيم ولى اين قوم همگنان ما هستند و بشمار و سلاح از ما فزونند ، بيم داريم اگر بر ما غلبه يافتند ما را نبخشند » گفت « به خدا اى مردم جديس اگر فرمان مرا نبريد و دعوتم را نپذيريد روى شمشير تكيه ميكنم و خودم را ميكشم » گفتند « هر آنچه اراده كنى ما نيز اطاعت ميكنيم » گفت « من براى عملوق و كسان او از قوم طسم غذائى آماده ميكنم و آنها را دعوت ميكنم و چون در لباسهاى خوب و زيور و موزه بيامدند با شمشير به آنها حمله ميكنيم من شاه را ميكشم و هر يك از شما يكى از آنها را بكشيد » گفتند « هر چه بنظرت ميرسد بكن » رأى آنها بر اين متفق شد ولى عفير به برادرش اسود گفت « چنين