المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

494

مروج الذهب ( فارسى )

نصيب كند » شوهرش گفت « مهر را تمام گرفته و من از او جز اين فرزند بى ثمر بهره‌اى نداشته‌ام اكنون هر چه ميخواهى بكن » شاه بفرمود تا پسر را از او بگيرند و بصف غلامان شاه برند و هزيله در اين باب گفت « پيش اين برادر طسمى رفتيم كه ميان ما حكم كند و درباره هزيله حكمى ظالمانه داد بجان خودم حكمى داد كه نه پرهيزكارانه بود و نه از روى فهم و شعور داورى بود من پشيمان شدم و هيچ حركتى نتوانستم كرد . شوهرم نيز حيرت زده و پشيمان شد . » وقتى سخن هزيله به گوش شاه رسيد خشمگين شد و بفرمود تا هر يك از زنان جديس را كه شوهر ميكنند نبايد پيش شوهرش ببرند تا بنزد شاه آرند و پيش از شوهرش با او همخوابه شود . مردم جديس از اين رسم ذلتى طولانى تحمل كردند وضع چنين بود تا عفيره و بقولى شموس دختر غفار جديسى و خواهر اسود بن غفار را به شوهر دادند و چون شب عروسى رسيد او را پيش عملوق شاه بردند كه بر طبق عادت با او همبستر شود زنان همراه وى آواز ميخواندند و ميگفتند : « از عملوق شروع كن برخيز و سوار شو و صبحگاه را با چيزى عجيب آغاز كن كه پس از شما هيچ دوشيزه‌اى راه فرار ندارد . » چون عفيره بنزد عملوق رفت دوشيزگى او را ببرد و رهايش كرد . عفيره همچنان خون آلود دامن پيراهن از پيش و پس دريده سوى كسان خود رفت و همى گفت : « هيچكس زبون‌تر از جديس نيست آيا با عروس اينطور رفتار ميكنند ! » وى از رفتن پيش شوهر خوددارى كرد و به تحريك قوم خود جديس بر ضد طسم شعرى به اين مضمون گفت : « آيا اين رفتار كه با دختران شما ميكنند شايسته است ! شما مردانى هستيد كه شمارتان بتعداد ريگهاست آيا شايسته است كه دخترانتان