المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

487

مروج الذهب ( فارسى )

به او گفت « به من نميگوئى كه باز گردم ؟ » عبد المطلب گفت « من پروردگار اين شترانم خانه نيز پروردگارى دارد كه آن را حفظ خواهد كرد » آنگاه عبد المطلب بسوى مكه بازگذشت و ميگفت : « اى مردم مكه پادشاهى سوى شما آمد با فيلها كه دندان آن كف آلود است اين نجاشى است كه دسته‌هاى او به راه افتاده‌اند و با شيرها كه خودهاى آن ميدرخشد قصد كعبه دارد . خدا مانع او خواهد شد چنان كه تبع را كه بخصومت آمده بود مانع شد . » عبد المطلب بفرمود تا قرشيان بفرار از مزاحمت حبشيان به دل دره‌ها و سر كوهها روند و به شتران نعل آويخت و در حرم رها كرد . ميگفت : « پروردگارا بنده از خانه خويش دفاع مىكند تو نيز از خانه خود دفاع كن كه صليب آنها و نيرويشان به نيروى تو غالب نشود . » خداوند پرندگان ابابيل را كه مانند زنبور درشت بود بفرستاد كه سنگهائى از سجيل ، يعنى گل آميخته به سنگ كه از دريا بود ، به آنها زدند ، هر پرنده سه سنگ داشت و خدا عز و جل هلاكشان كرد . خبر ابو رغال را كه حبشيان را راهنمائى ميكرد و در راه بمرد در قسمتهاى گذشته اين كتاب آورده‌ايم . آنگاه حبشيان از نفيل بن حبيب خثعمى راه بازگشت را ميپرسيدند . نفيل گفتار و سؤال حبشيان را ميشنيد اما از بليه‌اى كه براى آنها رخ داده بود متوحش شده بود و باميد نجات از گروه آنها كه سرگردان شده بودند جدا شد و شعرى به اين مضمون گفت « اى ردينا شتران خود را بازگردان كه صبحدم چشم ما بديدار شما روشن است اگر آنچه را ما نزديك جنب الخصب ديديم ، ديده بودى ! و هرگز نه‌بينى ! وقتى پرندگان را ديدم كه ريك سنگى سوى ما ميانداختند خدا را ستايش گفتم . همه قوم از نفيل ميپرسيدند ، مثل اينكه من بحبشيان بدهى داشتم » و ما قصه هلاكت سالارشان را در قسمتهاى گذشته اين كتاب گفته‌ايم . و چون خدا عز و جل آنها را از كعبه باز گردانيد