المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
476
مروج الذهب ( فارسى )
را براى من بگو و او گفت « اين اول برهاى بود كه امسال زاده شد و مادرش بمرد و بره بماند . سگى داشتم كه زاده بود و بره با توله سگ مانوس شد و با توله از سگ شير مىخورد و در گله نظير آن نبود كه براى تو فرستادم » آنگاه كس پيش شرابدار فرستاد و گفت « شرابى كه به اين گروه نوشانيدى چه بود ؟ » گفت « از دانه انگورى است كه بر قبر پدرت كشتهام و در عرب مانند شراب آن نيست » افعى گفت « اينها چه جور مردمى هستند اينها جز شيطان نيستند » سپس آنها را احضار كرد و گفت « كار شما چيست ؟ حكايت خودتان را با من بگوييد « اياد گفت » پدرم كنيزى سپيد و سياه مو را با هر چه از مال وى همانند آن باشد به من داده است » گفت « پدرت گوسفندان دو رنگ بجا گذاشته است كه با چوپان آن و خادم متعلق به تو است » انمار گفت « پدرم كيسهاى را با فرش خود با هر چه از مال وى همانند آن باشد به من داده است » گفت « هر چه نقره و كشت و زمين بجا گذاشته متعلق به تو است » ربيعه گفت « پدرم اسب و خيمهاى سياه با هر چه از مال او همانند آن باشد به من داده است » گفت « پدرت اسبان سياه و اسلحه بجا گذاشته كه همه با بندگانى كه به كار آن ميپردازند متعلق به تو است » و او را ربيعة الفرس ناميدند مضر گفت « پدرم يك خيمه سرخ چمين و هر چه از مال وى همانند آن باشد به من داده است » گفت « پدرت شتران سرخموى بجاى گذاشته كه با هر چه از مال وى همانند آن باشد متعلق به تو است » پس شتر و خيمه سرخ و طلا از مضر بشد و او را مضر الحمرا ناميدند . پسران نزار با ميراث خود در مجاورت خالگان جرهميشان به مكه بودند يك بار خشكسالى شد و گوسفندان و بيشتر شتران بمرد و اسبان بماند ربيعه با اسب بغارت ميرفت و به برادران خود كمك ميكرد در آن سال همه گوسفندان انمار از ميان برفت آنگاه فراوانى و باران آمد و شتران جان گرفت و نيرومند شد و بچه آورد و بسيار شد و مضر به كار برادران پرداخت اتفاقاً شترچرانان شتران ايشان را آورده بودند ، شبى شام خوردند و شترچرانان را شام دادند آنگاه مضر به پا ايستاده