المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
463
مروج الذهب ( فارسى )
عيال خويش را به هانى بن مسعود سپرد و چون خسرو نعمان را بكشت كس پيش هانى بن مسعود فرستاد و تركه نعمان را طلب كرد ، او نپذيرفت و نخواست پيمان بشكند و جنگ ذو قار به همين سبب رخ داد كه تفصيل آن را در كتاب اوسط آوردهايم و در اينجا به تكرار آن نياز نيست . و چنان بود كه حرقه دختر نعمان بن منذر وقتى بكليسا ميرفت راه او را بحرير و ديباى مزين به خز و نقش و نگار فرش ميكردند و او با كنيزان خويش تا كليسا ميرفت و به منزل برميگشت . چون نعمان كشته شد روزگار او سخت شد و از رفعت به ذلت افتاد و چون سعد بن ابى وقاص پس از آنكه خدا ايرانيان را شكست داده و رستم را كشته بود بعنوان امارت بقادسيه آمد حرقه دختر نعمان با گروهى از كسان و كنيزان خود كه همگى مانند وى لباس سياه راهبان داشتند بنزد وى آمد و صله خواست وقتى بحضور سعد آمد آنها را نشناخت و گفت « حرقه هم با شماست ؟ » و او گفت « اينك منم » گفت « تو حرقهاى ؟ » گفت « بله منم اين تكرار پرسش براى چيست ؟ » آنگاه گفت « جهان خانه زوال است و بيك حال نماند و مردمش را تغيير دهد و از حالى بحالى برد ما پادشاهان اين شهر بوديم تا دولت ، پايدار و ايام بكام بود خراج آن بما ميرسيد و مردمش اطاعت ما ميكردند وقتى كار دگرگون شد و بسر رسيد بانگزن روزگار بانگ برآورد و عصاى ما بشكست و جمع ما بپراكند اى سعد ! روزگار چنين است ، كه به هيچ قومى مسرتى ندهد مگر بدنبال آن حسرتى نصيبشان كند » آنگاه شعرى بدين مضمون خواند : « از آن پس كه تدبير امور مردم ميكردهايم و فرمان ، فرمان ما بوده است اكنون جزو مردم بىنام و نشانيم و ما را نشناسند واى بدنيائى كه نعمت آن دوام نيارد و ما را پيوسته از جائى به جائى ميبرد . » سعد گفت : خدا عدى بن زيد را بكشد گويا در اين سخن به حرقه نظر داشته كه گفته است :