المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
462
مروج الذهب ( فارسى )
« مگر نعمان را نديدى كه اگر كسى از روزگار نجات يافتنى بود او نجات يافته بود بيك روز گمراهى پادشاهى بيست ساله او برفت كسى را چون او نديدم كه ملكش از دست برود و دوست غمخوار و بخشنده كمتر از او داشته باشد فقط يك قبيله از رواحه رعايت او كردند و مردمى بودند كه از رسوائى بيم داشتند ، برفتند تا بدربار او با شتران خوب و اسبان اصيل خيمه زدند و ايشان را پاداش نكو داد و بستود و با آنها وداعى كرد كه اميد تجديد ديدار نبود نعمان بمدائن رفت و خسرو بگفت تا هشتهزار كنيز كه لباسهاى رنگارنگ داشتند به دو صف در گذرگاه وى بايستادند وقتى نعمان از ميان آنها ميگذشت به دو گفتند « مگر شاه با داشتن ما از گاوان عراق بىنياز نيست ؟ » نعمان بدانست كه نجات نخواهد يافت آنگاه زيد بن عدى به دو برخورد نعمان به دو گفت « اين كار را تو بسر من آوردى اگر نجات يافتم جامى را كه بپدرت نوشانيدم به تو نيز خواهم نوشانيد » زيد گفت « نعمانك برو ! اخيهاى براى تو درست كردهام كه اسب سركش آن را نتواند بريد » خسرو بفرمود تا نعمان را در مدائن بزندان كردند سپس بفرمود تا او را زير پاى فيلان انداختند بعضيها گفتهاند وى در زندان ساباط مداين بمرد شاعران درباره اين حادثه اشعار فراوان گفتند از جمله سخن اعشى است كه نكو گفته : « نعمان پادشاه نيز كه وى را ميديدى كه با خوشحالى حوالهها ميداد و كرم ميكرد ( او هم از مرگ نجست ) روز و شب امور مردم را فيصل ميداد آنها خاموش بودند اما مرگ سخن ميگفت بدينسان او خويشتن را از مرگ در ساباط نرهانيد و بمرد و تنش پاره شد . » و هانى بن مسعود شيبانى گويد : « اى بىپدر ! سر صاحب تاج بروزگار جولانگه فيلان شد و خسرو به نعمان شاه پرداخت و جامى تلخ به دو نوشانيد » گويند وقتى نعمان سوى خسرو ميرفت بر قبيله بنى شيبان گذشت و سلاح و