المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

461

مروج الذهب ( فارسى )

مسرت گشوده شد و بفرمود تا دهان وى را پر از گوهر كردند و گفت « پادشاهان را چنين بايد ستود » و چنان بود كه عدى بن زيد عبادى براى خسرو پرويز به عربى چيز مينوشت و وقتى بزرگان عرب بحضور ميرسيدند براى او ترجمه ميكرد نعمان بسبب دشمنىاى كه با وى داشت او را بكشت و شرح آن دراز است . چون عدى كشته شد زيد بن عدى پسرش جاى پدر را گرفت و از زيبائى زنان خاندان منذر با خسرو سخن گفت و آنها را ستود . خسرو به دو نوشت و فرمان داد كه خواهرش را بحضور بفرستد . چون نعمان نامه را بخواند بفرستاده كه زيد بن عدى بود گفت : « مگر سياه چشمان عراق براى خسرو بس نيست كه بدختران عرب چشم دوخته است ؟ » زيد گفت « شاه خواسته است بوسيله خويشاوندى احترام ترا بيفزايد اگر ميدانست كه اين كار براى تو مشكل است نگفته بود من به ترتيب مناسبى اين را به او ميقبولانم و عذرى ميگويم كه بپذيرد » نعمان گفت « همينطور كن تو ميدانى كه زن دادن به عجم براى عرب مايه رسوائى و وهن است » چون زيد بنزد خسرو رفت به دو گفت كه نعمان بخويشاوندى او مايل نيست و سخن نعمان را درباره سياه چشمان عراق به صورتى زشت نقل كرد و خشم خسرو را نسبت به او برانگيخت و بجواب خسرو كه توضيح ميخواست كلمه‌اى را كه سياه چشمان معنى ميداد « ماده - گاوان » ترجمه كرد خسرو كينه نعمان را بدل گرفت و گفت « بسا بندگان كه در راه طغيان پيشتر از اين رفته‌اند » چون سخن وى به نعمان رسيد بيمناك شد و گريزان سوى قبيله طى رفت كه با آنها خويشاوندى داشت آنگاه از پيش ايشان برون شده بنزد قبيله بنى رواحة بن ربيعة بن مازن بن حارث بن قطيعة بن عبس رفت كه به دو گفتند « پيش ما بمان ما از تو مانند خودمان دفاع ميكنيم » نعمان به آنها دعاى خير كرد و از آنها جدا شد . قصد داشت بحضور خسرو رود و ببيند با وى چه خواهد كرد و اين سخن از زهير بن ابى سلمى است كه گويد :