المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

460

مروج الذهب ( فارسى )

كه از حد خويش تجاوز كنم آيا وسيله‌اى توانى انگيخت ؟ » نابغه گفت « كى بنزد اوست ؟ » حاجب گفت « خالد بن جعفر كلابى نديم » نابغه گفت « آيا ميتوانى آنچه را به تو ميگويم از طرف من بخالد بگويى » گفت « چه ميخواهى بگويم » گفت « ميگوئى شان تو اينست كه حاجت بوسيله تو روا شود و سپاسگزارى من نيز چنانست كه ميدانى » و چون خالد براى حاجتى كه شراب بر مىانگيزد برخاست حاجب بنزد وى شد و گفت « اى ابو البسام خوشى تازه بر تو گوارا باد » خالد گفت « تازه چيست ؟ » وى نيز قصه را با او گفت خالد كه مردى نرمخوى بود و با دقت و باريك بينى بكارها ميپرداخت خندان بازگشت و شعرى ميخواند بدين مضمون « حقا پيش افتادن و وصول بنهايت شايسته تو است يا كسى كه تو راهبر اوئى . » آنگاه گفت « قسم به لات گوئى مىبينم كه شاهان ذو رعين كه از بزرگى بهره‌ورند در زمينه نسب و فضايل اسلاف در عرصه‌اى كه تو ، گزندت مباد ، نمونه كامل آن هستى با تو بتفاخر برخاسته‌اند و تو گوى سبقت برده‌اى و كوشش آنها به جائى نرسيده است » نعمان گفت « سخن تو بليغتر و نكوتر از قافيه‌پردازى نابغه است » خالد گفت « هر چه نكو باشد دون مقام والاى تو است اگر نابغه حضور داشت او ميگفت و ما نيز ميگفتيم » نعمان بگفت تا نابغه را بيارند . حاجب بنزد وى رفت و گفت « چه خبر آورده‌اى ؟ » گفت « اجازه دادند در را به روى تو بگشايم و پرده بردارم بيا داخل شو پس او داخل شد و بحضور نعمان رسيد و پس از درود پادشاهى گفت « گزندت مباد آيا تو كه پيشواى عرب و نخبه نسبى مفاخره ميكنى ؟ » قسم به لات كه شب تو ميمون‌تر از روز او و پشت تو نكوتر از صورت او و چپ تو بخشنده‌تر از راست اوست وعده تو از نقد او بهتر و بندگان تو از قوم وى بيشتر و نام تو از مقام او معروفتر و جان تو از پيكر او بزرگتر و روز تو از روزگار او مهمتر است » و شعرى بدين مضمون خواند : « در بخشش و دليرى و علم و اطلاع از هر چه معتبر است بالاترى كه بزرگيها را چون تاج بسر نهاده‌اى و در پيكارگاه شيرى هستى به صورت ماه » چهره نعمان از