المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
452
مروج الذهب ( فارسى )
حيره اقامت گرفت و آنجا را پايتخت و مقر خويش كرد و ملوك بنى نصر كه در حيره پادشاهى كردند منسوب به دو بودند پادشاهى عمرو بن عدى خواهر زاده جذيمه يكصد سال بود . مسعودى گويد : علاقمندان اخبار و ايام عرب مكرر گفتهاند كه جذيمه اول كس از قضاعه بود كه پادشاهى يافت و او جذيمة بن مالك بن فهم تنوخى بود . وى يك روز به نديمان خويش گفت « شنيدهام جوانكى از لخميان پيش خالگان ايادى خود بسر ميبرد و بسيار ظريف و مؤدب است ميخواهم او را بيارم و جام دارى و تشريفات مجلس خويش را به دو واگذارم » گفتند « رأى درست رأى شاه است بفرستيد او را بيارند » و شاه چنين كرد و چون بحضور رسيد از نام و نسبش پرسيد گفت « من عدى بن نصر بن ربيعه هستم » و او را بمجلس خويش گماشت پس از آن رقاش دختر مالك خواهر شاه عاشق او شد و به دو گفت « اى عدى وقتى به جماعت شراب ميدهى مال همه را با آب بياميز و شاه را بيشتر ده و چون شراب او را گرفت مرا از او خواستگارى كن كه مرا به تو خواهد داد و اگر داد جماعت را شاهد بگيرد » جوانك چنين كرد و از رقاش خواستگارى كرد و شاه او را بزنى وى داد و او حاضران را شاهد گرفت آنگاه جوانك بنزد رقاش رفت و ما وقع را به دو خبر داد ، و او گفت با زنت عروسى كن و او نيز چنان كرد و صبحگاه مشك و زعفران به خود زده بود جذيمه گفت « اين چيست ؟ » گفت « اين آثار عروسى است » گفت « كدام عروسى ؟ » گفت « عروسى رقاش » جذيمه بانكى زد و به زمين افتاد . عدى نيز دست و پاى خود را جمع كرد و بگريخت . جذيمه بتعاقب او برخاست اما او را نيافت بعضىها گفتهاند او را بكشت و كس پيش خواهر فرستاد و شعرى بدين مضمون پيغام داد : « اى رقاش به من بگو و راست بگو آيا با آزاده زنا كردهاى يا با فرومايه يا با بنده كه سزاوار بندهاى يا با سفله كه سزاوار سفلهاى » رقاش بجواب او شعرى بدين مضمون گفت :