المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

453

مروج الذهب ( فارسى )

« تو مرا شوهر دادى و من بىخبر بودم و زنان براى آرايش من آمدند . سبب اين بود كه تو باده خالص نوشيده و بعيش و سبكسرى پرداخته بودى » جذيمه خواهر را بنزد خويش برد و در قصر تحت نظر بداشت وى بار گرفته بود و پسرى آورد كه او را عمرو نام داد و در پارچه‌اى پيچيد و چون بزرگ شد بگشود و عطر زد و لباس فاخر پوشانيد و او را بحضور دائيش برد كه او را پسنديد و محبتش را بدل گرفت اتفاقاً در سالى پر علف كه قارچ فراوان بود شاه برون شد و در باغى براى او فرش گستردند عمرو نيز با كودكان بچيدن قارچ مشغول شد وقتى كودكان قارچ خوبى بدست مياوردند ميخوردند و چون عمر بدست ميآورد نگه ميداشت آنگاه كودكان دوان آمدند و عمر پيشاپيش آنها بود و شعرى ميگفت بدين مضمون : « من اين را چيده‌ام و اختيار آن را دارم وقتى چيدم كه هر كه چيزى ميچيد به دهان مينهاد » . و جذيمه او را بحضور خواند و جايزه داد . آنگاه جن عمر را بربود . و جذيمه مدتى بجستجوى او در آفاق بگشت و خبرى از او نشنيد و دست از جستجو بداشت اتفاقاً دو مرد يكى بنام مالك و ديگرى عقيل كه هر دو پسر فالح بودند به قصد آن كه چيزى بشاه هديه كنند سفر كردند و بر لب آبى فرود آمدند و كنيزى بنام ام عمر همراه داشتند كه ديگى براى آنها بار گذاشت و غذائى آماده كرد در آن اثنا كه غذا ميخوردند مردى خاك آلود ژوليده موى كه ناخنهاى دراز و حالى تباه داشت بيامد و بپاى سگ نشست و دست دراز كرد كنيز چيزى به دو داد كه بخورد و بجائيش نرسيد و باز دست دراز كرد كنيز گفت « اگر استخوان ساق به بنده بدهى استخوان بازو ميخواهد » و اين براى مردم زياده طلب مثل شد آنگاه به آن دو شخص شراب داد و دهان مشك را بست . عمرو بن عدى گفت : « اى ام عمر ! جام را بما ندادى در صورتى كه گردش جام به طرف راست است