المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
361
مروج الذهب ( فارسى )
ديگر خواست و خدا هر چه خواهد همان كند . ميخواستم بقاى شهر دراز باشد و خدا خواسته كه زود ويران و فانى شود و ملوك مختلف آن را تصرف كنند » و چوب اسكندر پايه را محكم نهاد و اساس را استوار كرد و شب شد حيواناتى از در بيامد و همه ساختهها را ويران كرد . صبحگاهان اسكندر گفت « اين نخستين مرحله ويرانى و انجام اراده خدا درباره زوال شهر است » و كار حيوانات دريائى را بفال بد گرفت هر روز بنا را ميساختند و استوار ميكردند و كس ميگماشتند كه كه اگر حيوانات از دريا بيامد مانع آن شود و صبحگاهان ساختهها خراب بود اسكندر برآشفت و بيمناك شد و بانديشه رفت كه چه بايدش كرد و چه چاره كند كه براى رفع مزاحمت از شهر سودمند افتد . هنگام شب كه با خويشتن خلوت كرده بود و حل و عقد امور ميكرد راه چارهاى بنظرش رسيد و چون صبح شد صنعتگران را بخواست تا يك صندوق چوبى به طول ده و عرض پنج ذراع براى او آماده كردند و در آن جامهاى شيشه نهادند و چوب صندوق كه مدور بود دور آن را دقيقاً گرفته بود و آن را با قير و زفت و ديگر مايههاى ضد آب اندود كردند تا آب وارد صندوق نشود و هم در صندوق جائى براى عبور طنابها نهاده بودند آنگاه اسكندر و دو تن از دبيران وى كه تصوير نيكو توانستند كشيد در آن صندوق نشستند و بفرمود تا درهاى صندوق را به روى آنها سد كردند و با مايههائى كه بگفتيم اندودند آنگاه بفرمود تا دو كشتى بزرگ بياوردند و بدل دريا راندند زير صندوق وزنههائى از سرب و آهن و سنگ آويخته بودند كه صندوق را پائين ببرد زيرا چون هوا داخل صندوق بود بالاى آب شناور ميماند و در آب فرو نميرفت صندوق را ميان دو كشتى قرار دادند و كشتيها را بوسيله چوبى بهم پيوستند تا از هم جدا نشود . طنابهاى صندوق را بدور كشتى بستند و دراز كردند و صندوق در آب فرو رفت تا به قعر دريا رسيد و از شيشه شفاف در آب زلال دريا حيوانات دريائى را ديدند كه شيطانهايى در قالب انسان بودند و سر درندگان داشتند و بتقليد صنعتگران شهر و