المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
362
مروج الذهب ( فارسى )
عمله كه ابزار كار داشتند بعضى از آنها تبر و بعضى ديگر اره و تيشه بدست گرفته بودند . اسكندر و يارانش تصوير آنها را بانواع مختلف با خلقت عجيب و قد و شكلشان روى كاغذ آوردند آنگاه طنابها را حركت دادند و كسانى كه در كشتيها بودند متوجه شدند و طنابها را بالا كشيدند و صندوق را بيرون آوردند . چون اسكندر از صندوق برون شد و به شهر اسكندريه رفت بفرمود تا صنعتگران مجسمه آن حيوانات را از آهن و مس و سنگ به همان ترتيب كه بوسيله اسكندر و همراهانش تصوير شده بود بسازند و چون از اين كار فراغت يافتند آن را بساحل دريا بر ستونها نهادند آنگاه بگفت تا به كار بنا مشغول شوند چون شب در آمد و حيوانات آفتانگيز از دريا بر آمدند مجسمههاى خود را بر ستونها رو به روى دريا بديدند و به دريا باز گشتند و پس از آن باز نيامدند . آنگاه وقتى اسكندريه ساخته شد و استحكام يافت اسكندر بگفت تا بر دروازههاى آن نوشتند : « اين اسكندريه است من خواستم آن را بر اساس رستگارى و توفيق و ميمنت و خوشى و خوشحالى و دوام در مقابل ايام بسازم اما خالق عز و جل فرمانرواى آسمانها و زمين و فنا كننده اقوام نخواست كه آن را چنين بسازيم و من آن را بساختم و بنايش را استوار كردم و بارويش را بر آوردم و خدا از هر چيز علم و حكمتى به من آموخت و طرق كار را براى من آسان كرد و هر چه در اين جهان خواستم ميسر شد و هيچ مقصودى از دسترسم دور نبود و اين همه بلطف خداى عز و جل و عطاى او و مصلحت خواهى او براى من و بندگان هم عصر من بود و ستايش خداى جهانيان را كه خدائى جز او نيست و خداى همه چيز است » اسكندر پس از اين نوشته همه اتفاقاتى را كه بدورانهاى بعد در شهر او رخ ميدهد از آفات و آبادى و ويرانى و سرنوشت شهر تا وقت فناى جهان ثبت كرده بود . بناى اسكندريه طبقهها بود و زير آن طاقها بود كه خانهها را روى آن ساخته بودند و سواره نيزه بدست براحت در همه راهروها و طاقهاى زير شهر توانست رفت