المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

360

مروج الذهب ( فارسى )

ميگرفت آنگاه كس فرستاد و صنعتگران بسيار از ولايتها فراهم آورد و طرح اساس شهر را بريخت و طول و عرض آن را ميل‌ها كرد و ستونها و سنگ سپيد بدانجا آورد و از جزيره سيسيل و ديار افريقيه و كرت و اقاصى درياى روم از مجاور مصب بحر اقيانوس و هم از جزيره رودس كشتيها با انواع سنگ سپيد و مرمر و سنگ خاره بدانجا ميرسيد . جزيره رودس بدرياى روم رو به روى اسكندريه بفاصله يك شب راه است و آغاز ديار فرنگان از آنجاست و در وقت حاضر يعنى بسال سيصد و سى و دو مركز صناعت روميان در اين جزيره است كه كشتيهاى جنگى آنجا ميسازند و بسيار كس از روميان آنجا مقيم است و كشتيهايشان باسكندريه و ديگر شهرهاى مصر هجوم ميبرد و غارت مىكند و اسير ميگيرد . اسكندر كارگران و صنعتگران را بگفت تا اطراف محل باروى شهر كه معين كرده بود جاى گيرند . بر هر قطعه زمين چوبى به پا داشته و از هر چوب ديگر طنابى كشيده بود و همه طنابها بهم پيوسته بود و به ستونى از سنگ سپيد كه جلو خيمه او بود اتصال داشت و زنگى بزرگ و پر صدا بستون آويخته بود بكسان و سرپرستان و بنايان و كارگران بگفت كه وقتى صداى زنگ را شنيدند و ريسمانها كه بهر كدام زنگ كوچكى آويخته بود به حركت آمد از همه جا بيك بار پايه شهر را بگذارند اسكندر ميخواست اين كار در وقتى مناسب بطالع خوش منتخب انجام گيرد اسكندر در انتظار وقت خوشى كه به طالع گرفته بود سر ببالين نهاد و چرتش برد كلاغى بيامد و بر طناب زنگ نشست و طناب‌ها به حركت آمد و زنگهاى كوچك صدا كرد كه آن را بحركات فلسفى و حيله‌هاى حكيمانه مرتب كرده بودند و چون صنعتگران حركت طنابها را بديدند و صداها را بشنيدند يكباره پايه شهر را نهادند و بانگ حمد و تقديس برخاست و اسكندر از خواب بيدار شد و پرسيد چه خبر است چون قصه را با او بگفتند تعجب كرد و گفت « من چيزى خواستم و خدا چيز