المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

359

مروج الذهب ( فارسى )

ذكر اخبار اسكندريه و بنا و ملوك و عجايب آن و مطالب ديگر مربوط به اين باب گروهى از اهل علم گفته‌اند كه وقتى پادشاهى اسكندر مقدونى در قلمرو او استقرار يافت بجستجوى سرزمينى كه خاك و هوا و آب خوب داشته باشد برون شد تا به محل اسكندريه رسيد و در آنجا آثار بناها و ستونهاى بزرگ ديد كه از سنگ سپيد بود و ما بين ستونها ستونى بزرگ بود كه بر آن به خط مسند يعنى خط قديم حمير و ملوك عاد نوشته بود « من شداد بن عاد بن شداد بن عادم كه ببازوى خويش كار ولايت را استحكام دادم و از كوهها و بلنديها ستونهاى بزرگ بريدم و ارم ذات العماد را ساختم كه نظير آن در شهرها بوجود نيامده بود ميخواستم اينجا نيز بنايى مانند ارم بسازم و همه مردم شجاع و كريم را از همه اقوام و ملل اينجا بيارم كه ترس و پيرى و غم و بيمارى نيست ولى دچار كسى شدم كه مرا به عجله كشانيد و از آنچه قصد داشتم بگردانيد و حادثه‌ها رخ داد كه غم و رنج مراد راز كرد و آرام و خوابم را بگرفت و ديروز از خانه خويش رحلت كردم و اين به زور پادشاه ستمكار يا ترس سپاه جرار يا بيم كوچك و بزرگ نبود بلكه نتيجه ختم اجل و رسيدن پايان كار و قدرت خداى عزيز جبار بود و هر كه اثر مرا ببيند و خبر من و طول عمر و كمال بصيرت و شدت احتياطم بداند پس از من فريب دنيا نخورد » و سخنان بسيار كه فناى دنيا را نمودار ميكرد و از مغرور شدن و اعتماد بدان بر حذر ميداشت . اسكندر فرود آمد و در اين سخنان انديشه ميكرد و پند