المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
357
مروج الذهب ( فارسى )
408 عبد العزيز بن مروان براى ديدن محل برفت و آنچه را نمايان شده بود بديد و يكى از آنها شتاب زده شد و قدم روى پله مشبك مسى نهاد كه به پائين ميرفت و چون به پله چهارم رسيد دو شمشير بزرگ معمولى از راست و چپ پله پديد آمد و روى آن مرد جفت شد و تا او متوجه شود دو قطعه شد و به پائين افتاد و چون پيكرش روى يكى از پلهها افتاد ستون بلرزيد و خروس بانگى عجيب برداشت كه اشخاص از نقاط دور شنيدند و بال بهم زد و از زير آن صداهاى عجيب برخاست بوسيله چرخ و دندهها و حركتها چنان ترتيب داده شده بود كه وقتى چيزى بر يكى از پلهها ميافتاد يا با آن تماس مييافت همه مردانى كه آنجا بودند بعمق حفره ميافتادند كسانى كه آنجا حفارى و كار ميكردند و خاك ميبردند و ناظر بودند و كوشش و امر نهى داشتند در حدود دو هزار كس بودند كه همگى هلاك شدند و عبد العزيز بناليد و گفت اين توده خاكى عجيب است كه بدان دست نميتوان يافت و از شر آن به خدا پناه ميبريم و گروهى از مردم را بگفت تا خاكى را كه بالا آمده بود بر آن جمع هلاك شده ريختند كه همانجا قبرشان شد . مسعودى گويد : گروهى از دفينهجويان كه بحفارى و جستجوى گنجينه ها و ذخاير ملوك و اقوام سلف كه در دل خاك مصر نهان است رغبتى داشتند كتابى بيكى از خطهاى قديم بدست آورده بودند كه در آنجا به وصف محلى از ديار مصر در فاصله چندين ذراع از يكى از هرمها گفته بود كه در آنجا دفينهاى عجيب است و قضيه را به اخشيد محمد بن طغج خبر دادند و او اجازه حفارى داد و گفت حق دارند براى استخراج آن هر حيلهاى به كار برند آنها نيز حفرهاى بزرگ بكندند تا زير زمين براهها و طاقها و سنگها رسيدند كه در دل صخرهها تراشيده شده بود و در آنجا مجسمهها از انواع چوب به پا بود كه با مايههاى مانع كهنگى و پراكندگى اندود شده بود و صورتها گونهگون بود بعضى به صورت پير و جوان و زن و كودك بود كه چشمهاشان از اقسام جواهر چون ياقوت و زمرد و فيروزه و