المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

326

مروج الذهب ( فارسى )

از رفتار بماند ابن جزرى ضربتى برومى ميزد كه پنداشت كارگر مىشود و او ضربت را دفع ميكرد كه سپر او آهن بود و صدائى ناهنجار از آن بر ميخاست . رومى نيز ضربتى به دو حواله ميداد و شمشيرش فرو ميشد كه سپر ابن جزرى سپر تبتى بود و كافر بيم داشت شمشيرش فرو رود و كند شود . چون از همديگر نوميد شدند ابن جزرى گريزان شد و رشيد و مسلمانان از گريز او سخت غم زده شدند و مشركان از قلعه همهمه كردند ولى ابن جزرى حيله كرده بود . كافر بدنبال او دويد و نزديك شد و چون ابن جزرى او را بدسترس خود ديد كمندى بسويش افكند و از زين بزيرش كشيد و به دو حمله برد و هنوز پيكرش به زمين نرسيده بود كه سرش جدا شد و مسلمانان تكبير گفتند و مشركان شكسته شدند و به طرف در دويدند كه آن را ببندند . خبر برشيد رسيد و بسرداران بانك زد كه در سنگ منجنيقها آتش بگذارند كه قوم دفع آن نتوانند كرد . مسلمانان به طرف دروازه شتافتند و به زور شمشير وارد شدند . گويند كه اهل قلعه امان خواستند و امان يافتند و اينكه گويند بجنگ گشوده شد از قول كسانى كه گويند به صلح گشوده شد معروفتر است شاعر فرزانه ابو نواس در اين باب گويد : « هرقله وقتى ديد كه پيكرها با نفت « و آتش فرو ميريزد ، فرو افتاد . گفتى « آتشهاى ما پهلوى قلعه آنها « همانند مشعلها بر بساط گازران بود » و اين سخنى سست است اما در آن وقت از جهت معنى گرانقدر بود و گوينده آن جايزه بزرگ گرفت . بابن جزرى نيز اموال بسيار بخشيدند و او را سردار كردند و خلعت دادند اما هيچيك را نپذيرفت و گفت كه او را معاف بدارند و به همان حال واگذارند . ابو العتاهيه شاعر در اين باب گويد : « بدانيد كه هرقله از مهابت پادشاهى كه توفيق