المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
325
مروج الذهب ( فارسى )
بيشتر سرداران داوطلب شدند ، ميخواست يكى از آنها را بفرستد كه اهل دربندها و سربازان داوطلب بر در خيمه بفغان آمدند و بعضيشان اجازه حضور يافتند مخلد بن حسين و ابراهيم فزارى در مجلس رشيد بودند ، چون بيامدند گفتند « اى امير مؤمنان سرداران تو بشجاعت و دليرى و نام آورى و جنگاورى شهرهاند اگر يكيشان برود و اين كافر را بكشد كار مهمى نخواهد بود و اگر كافر او را بكشد براى سپاه مايه ننگى بزرگ و رخنهاى پوشش ناپذير خواهد بود ما جزو عامهايم و هيچيك نام آور نيستيم اگر امير مؤمنان يكى از ما را براى هماوردى او انتخاب كند مناسبتر است . » رشيد راى ايشان را بپسنديد . مخلد و ابراهيم گفتند « اى امير مؤمنان راست ميگويند . » آنها نيز بيكى از خودشان اشاره كردند كه ابن جزرى نام داشت و به دربندها معروف و بجنگاورى موصوف بود . رشيد به دو گفت « بجنگ او ميروى ؟ » گفت « آرى و از خدا بر ضد او يارى ميخواهم » گفت « اسب و شمشير و نيزه و سپر به دو بدهيد » گفت اى امير مؤمنان من باسب خودم بيشتر اعتماد دارم و نيزه خودم بدستم آشناتر و استوارتر است ولى شمشير و سپر را بر ميدارم » پس سلاح بتن كرد و رشيد او را نزديك خواند و دعا كرد و بيست تن از سربازان داوطلب با او روان شدند و چون بدره سرازير شدند كافر يكايك آنها را شمرد و گفت « شرط ما بيست نفر بود و شما يك مرد بيشتر آوردهايد ولى مهم نيست » بانگ بر او زدند كه فقط يكى از ما با تو مقابله خواهد كرد . و چون ابن جزرى از جمع جدا شد كافر او را نيك نظر كرد در اين حال بيشتر روميان از قلعه رفيق خودشان را مينگريستند رومى به دو گفت « اگر چيزى بپرسم راست جواب ميدهى ؟ » گفت « آرى . گفت ترا به خدا ابن جزرى نيستى ؟ » گفت « به خدا چرا ، آيا همشأن تو نيستم ؟ » گفت « چرا هستى » آنگاه پيكار آغاز كردند و حملهها بردند و كارشان بدرازا كشيد و نزديك بود اسبها زير پايشان از رفتار بماند و هيچيك بحريف خود خراشى نزده بود . آنگاه نيزهها بيفكندند اين به طرف يارانش و او به طرف قلعه ، و شمشير كشيدند و جنگ سخت شد و اسبها