المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

323

مروج الذهب ( فارسى )

و بنزديك هرقله فرود آمد و نوزده روز اطراف آن جنگ انداخت كه مردم بسيار از مسلمانان كشته شد و توشه و علوفه نماند و رشيد سخت دلتنگ شد و ابو اسحاق فزارى را احضار كرد و گفت « اى ابراهيم مىبينى كه مسلمانان را چه رسيده اكنون راى تو چيست ؟ » گفت « اى امير مؤمنان من از همين ميترسيدم و از پيش گفتم و نظر داشتم كه كوشش و جنگ مسلمانان پاى قلعه ديگر باشد اما اكنون كه آغاز كرده‌ايم از اينجا نميتوان رفت كه مايه نقص ملك و وهن دين و تحريص مردم قلعه‌هاى ديگر بمقاومت و ثبات در قبال مسلمانان خواهد شد ولى اى امير مؤمنان راى من اينست كه بفرمائى در سپاه بانگ زنند كه امير مؤمنان پاى اين قلعه خواهد ماند تا خدا عز و جل آن را بر مسلمانان بگشايد و بفرمائى تا چوب ببرند و سنگ فراهم كنند و شهرى در مقابل اين قلعه بسازند تا خدا عز و جل آن را بگشايد و هيچيك از افراد سپاه جز اين نداند كه سر اقامت داريم كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود « جنگ خدعه است » و اين جنگ حيله است نه جنگ شمشير » رشيد هماندم بفرمود تا بانگ زدند و سنگ فراهم آمد و چوب از درختها بريده شد و مردم بنايى آغاز كردند و چون قلعگيان اين بديدند شبانه فرار آغاز كردند و با ريسمانها فرود ميامدند . در روايت ابى عمير بن عبد الباقى مطالب ديگر نيز هست از جمله قصه دخترى كه رشيد از اين قلعه اسير گرفت و دختر بطريق آنجا بود و حسن و جمالى داشت و نماينده رشيد ضمن فروش غنائم پيوسته قيمت او را بيفزود و چندان بالا برد تا براى رشيد بخريد و كنيز در دل وى جا گرفت و در حدود رافقه بفاصله چند ميل از راه بالس قلعه‌اى براى وى بساخت و نام آن را بتقليد هرقله ديار روم ، هرقله كرد و اين حكايت ، دراز است كه تفصيل آن را در كتاب اوسط آورده‌ايم . اين قلعه تا كنون بجاست و خرابه‌هاى آن معروف به هرقله است . ابو بكر محمد بن حسين بن دريد براى ما نقل كرد و گفت كه . ابو العينا براى من نقل كرد و گفت كه