المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

305

مروج الذهب ( فارسى )

بود و به جائى كه قصد داشت نرسيد و سوى مصريان بازگشت و چون خواستند او را بكشند گفت « واى بر شما من مارقس هستم » گفتند « نه پدر ما مارقس بما خبر داده و گفته هر كه را همانند او باشد بكشيم » گفت « من خود مارقسم » گفتند « بهيچوجه ترا رها نكنيم و ناچار بايد ترا بكشيم » و او را بكشتند . پيش از آن در آغاز كار دلائلى بتاييد گفتار او خواسته و معجزه از او مطالبه كرده بودند و يكيشان گفته بود « اگر آنچه آورده‌اى راست است به آسمان برو كه ما رفتنت را ببينيم » و او دكمه لباس بگشود و روپوشى پشمين بتن كرد كه به آسمان بالا رود و جمعى از شاگردان به دو در آويختند و گفتند اگر به روى پس از تو كه را داريم كه تو پدر ما بوده‌اى و بعدها حكايت او چنان شد كه بگفتيم . شاگردان مسيح هفتاد و دو تن بودند و جز آنها دوازده شاگرد ديگر نيز بود اما كسانى كه انجيل را روايت كردند : لوقا و مارقس و يوحنا و متى بودند كه لوقا و متى از هفتاد و دو نفر بودند و بعضى متى را جزو دوازده نفر بشمار آورده‌اند و مقصودشان را درين باره ندانسته‌ام . دو تن راوى انجيل كه از دوازده تن بودند يوحنا بن زبدى بود و مارقس رسول اسكندريه و سومى كه به انطاكيه رفت و پطرس و لوقا پيش از او رفته بودند پولس بود و هم او سومى است كه در قرآن آمده و خداوند فرمود « و به سومى نيرويشان داديم » گويند هيچيك از راهبان نصارى گوشت نخورند بجز راهبان مصر كه مارقس گوشتخوارى را براى ايشان روا دانسته است . آنگاه نيرون پادشاه روم شد و كارش استقرار گرفت و بعبادت بت‌ها و مجسمه‌ها متمايل شد گويند كشته شدن پطرس و پولس كه از پيش گفته‌ايم ، در روميه بدوران پادشاهى او بود كه روميان از دين مسيح خبردار شدند و دعوتگران مسيحى ميان آنها فراوان شد و اين پادشاه مردم بسيار از ايشان بكشت و مدت شاهيش چهارده سال و چند ماه بود . آنگاه پس از وى طيطش و اسپاسيانوس سيزده سال مشتركا در شهر روميه