المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

299

مروج الذهب ( فارسى )

بفارس در محل معروف به « خان مردويه » ما بين شهر دورق و ديار باسيان و فندم در آب بديدم اندازه اين مار يك وجب است و در آنجا بنام « فتريه » خوانده مىشود دو سر دارد و در ميان شن و زير زمين نهان است و چون وجود انسان يا حيوان را احساس كند چندين ذراع از جاى خود بجهد و با يك سر خود يكى از اعضاى حيوان را بزند و در ساعت او را از زندگى عارى كند . و اين ملكه كلپتره بفرستاد تا يكى از اين مارهاى مذكور را كه در سرزمين حجاز هست براى او بياوردند و روزى كه بنا بود اغسطس به قصر وى در آيد بفرمود تا يكى از كنيزان او كه ميخواست پيش از او بميرد تا پس از او دچار شكنجه نشود بمار كه در ظرف بود دست زد و بيدرنگ بىحركت شد آنگاه كلپتره بر تخت شاهى نشست و تاج بسر نهاد و لباس و زيور شاهى به پيكرش بود و اقسام سبزه و گل و ميوه و بوى خوش و سبزه‌هاى شگفت‌انگيز و جز آن كه در مصر هست در مجلس خود پيش تخت بپراكند و ترتيب كارهاى لازم را داد و اطرافيان را از خود دور كرد كه بگرفتاريهاى خويش از ملكه غافل ماندند كه دشمن بر آنها دست يافته و پايتخت را گرفته بود آنگاه ملكه دست خود را به طرف شيشه‌اى كه مار در آن بود نزديك كرد و مار زهر دهن بر او ريخت كه در جا خشك شد و مار از ظرف در آمد و سوراخ و راهى نيافت كه همه جا را با سنگ سپيد و مرمر و رنگ‌ها محكم كرده بودند از اين رو مار در ميان گل و سبزه فرو رفت آنگاه اغسطس بيامد تا به مجلس ملكه رسيد و او را بديد كه نشسته و تاج بسر دارد و ترديد نكرد كه سخن نيز خواهد گفت و نزديك او رسيد و ديد كه مرده است و از آن همه گل و سبزه بشگفت شد و دست سوى آن برد و هر يك از اقسام را لمس ميكرد و ميبوئيد خاصان وى نيز كه همراه بودند شگفتى ميكردند و او سبب مرگ كلپتره را ندانست و متاسف بود كه برو دست نيافته است در اين اثنا كه گلها را بدست ميماليد و ميبوئيد ناگهان مار بر جست و زهر به دو ريخت و بيدرنگ نيمه راستش خشك شد و چشم و گوش راستش از