المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
292
مروج الذهب ( فارسى )
330 تو فرستادم چرا آن را آئينه كردى و صيقلى شده پيش من فرستادى ؟ » گفت اى پادشاه دانستم كه ميخواهى بگويى كه از خونريزى و اشتغال بامور اين جهانى قلب تو مانند اين كرده سخت شده و علم نمىپذيرد و بفهم مسائل علم و حكمت راغب نيست و در جواب تو تبديل كرده را مثال آوردم كه بچارهجوئى از آن آئينهاى صيقلى ساختم كه چون صاف است ، اجسام مقابل را منعكس مىكند » اسكندر گفت « راست گفتى جواب مقصود مرا دادى ولى اى فيلسوف به من بگو كه وقتى آئينه در طشت گذاشته شد و به آب فرو رفت چرا آن را به صورت جامى در آوردى و روى آب شناور كردى و براى من پس فرستادى ؟ » فيلسوف گفت : « دانستم كه مقصودت اينست كه عمر گذشته و كوتاه شده و اجل نزديك است و علم بسيار را در مدت كوتاه درك نتوان كرد و جواب شاه را به تمثيل دادم كه من براى ادراك علم بسيار در مدت كم چاره خواهم كرد چنان كه آئينه را كه در آب فرو رفته بود به نيرنگ روى آب شناور كردم » اسكندر گفت « راست گفتى به من بگو چرا وقتى ظرف را پر از خاك كردم براى من پس فرستادى و مانند سابق تغييرى در آن ندادى ؟ » گفت « دانستم كه ميخواهى بگويى پس از اين همه مرگ است و چاره ندارد و تن به اين عنصر سرد خشك سنگين كه زمين است مىپيوندد و اجزاى آن پراكنده مىشود و نفس ناطقه حياتى شريف لطيف از جسد مرئى دور مىشود » اسكندر به دو گفت « راست گفتى و من بخاطر تو با هنديان نكوئى خواهم كرد » و او را - جايزههاى بسيار فرمود و تيولهاى وسيع معين كرد . فيلسوف به دو گفت « اگر مال دوست ميداشتم بدنبال علم نمىرفتم اكنون نيز چيزى را كه با علم تضاد دارد بدان ضميمه نميكنم اى پادشاه بدان كه مال مستلزم مراقبت است و من كسى را كه مراقبت غير خود كند و جز به چيزى كه مايه صلاح نفس او مىشود توجه كند عاقل نميدانم آنچه مايه صلاح نفس مىشود فلسفه است كه صيقل و غذاى آنست و وصول به لذات حيوانى و ديگر چيزها با فلسفه سازگار نيست . حكمت طريقه و نردبان