المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

293

مروج الذهب ( فارسى )

كمال است و هر كه از آن بىبهره ماند از قرب خالق خود بىبهره مانده است اى پادشاه بدان كه همه اجزاى جهان را با عدالت بهم پيوسته‌اند و با ستم برقرار نماند كه عدالت ميزان خداى عز و جل است و حكمت او نيز از انحراف و خطا مبراست و ماننده‌ترين كارهاى مردم باعمال خالقشان نكوكارى با مردم است و تو اى پادشاه به شمشير و شوكت ملك و تسلط بر امور و نظم سياست بر تن رعيت تسلط يافته‌اى بكوش تا بوسيله نيكى و انصاف و عدالت بر قلوبشان نيز تسلط پيدا كنى كه خزانه سلطنت تو دل رعيت است . تو اگر قدرت گفتن دارى قدرت كردار نيز دارى مبادا بگفتار بس كنى و از كردار باز مانى . پادشاه نيك بخت آنست كه بركات روزگارش مدام باشد و پادشاه نگون بخت آنست كه ايامش انقطاع پذيرد هر كه در روش خود طالب عدالت باشد قلبش از لذت پاك‌طينتى روشن شود » . مسعودى گويد : اسكندر ، فيلسوف را كه نميخواست با او بماند آزاد گذاشت كه بديار خود بازگشت و اسكندر را با اين فيلسوف در اقسام علوم مناظره‌هاى بسيار بود و هم اسكندر با كند پادشاه هند مكاتبه‌ها و مراسله‌ها داشت كه تفصيل آن را با نكاتى جالب و گلچينى از منابع در كتاب اخبار الزمان آورده‌ايم . در خصوص جام آن را نيز بيازمود كه از آب پر كرد و مردم را آب داد و از نوشيدن آنها چيزى كم نشد كه اثر آن ناشى از يك قسم خاصيت هندى و روحانيت و كمال طبيعت و توهم و علوم ديگر بود كه هندوان دعوى دانستن آن دارند . گويند اين جام در سرنديب هند متعلق بآدم ابو البشر عليه السلام بود و بركت از او يافته بود و از او به ارث ماند و از شاهى بشاهى رسيد تا به كند ، اين پادشاه با شوكت و شان و فرزانه ، تعلق يافت . وجوه ديگر نيز گفته‌اند كه در كتابهاى سابق خود ياد كرده‌ايم . طبيب نيز با اسكندر درباره مقدمات معرفت و صنعت طب اخبار جالب و مناظرات عجيب داشت كه بتدريج بشرح طبيعيات و مطالب ديگر ميرسيد و از بيم تفصيل و علاقه باختصار اين كتاب از ذكر آن چشم پوشيديم زيرا سخن از توهم است كه هنديان