المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

291

مروج الذهب ( فارسى )

به اين عالم بدانست و چون فرداى آن شب شد اسكندر بمجلس خاص نشست و او را بخواند كه از پيش او را نديده بود و چون بيامد و صورت او بديد و در قامت و خلقتش نگريست مردى بلند قامت و گشاده پيشانى و معتدل البينه ديد و با خويشتن گفت « اين بنيه با حكمت جور نيست وقتى صورت نكو و فهم نكو با هم شود يگانه زمان مىشود بطور قطع اين شخص هر دو را دارد اين شخص همه چيزهائى را كه براى او فرستادم بدانست و بىگفتگو و توضيح و مباحثه جواب داد ، هيچكس در اين وقت بحكمت همسنگ او نباشد و بعلم با او بر نيايد . » فيلسوف نيز در اسكندر نظر كرد انگشت سبابه خود را بدور صورت بگردانيد و به پره بينى نهاد و سوى او كه به جائى غير تخت سلطنت نشسته بود شتافت و برسم پادشاهان درود گفت . اسكندر اشاره كرد بنشيند و جائى كه فرموده بود بنشست . آنگاه اسكندر گفت چرا وقتى مرا نگريستى و چشم به من انداختى انگشت بدور صورت بگردانيدى و به پره بينى نهادى ؟ » گفت « اى پادشاه بروش عقل و صفاى قريحه در تو نگريستم و انديشه‌اى را كه درباره من كردى بدانستم با آن تفكر كه درباره صورتم داشتى كه چنين صورت با حكمت كمتر قرين شود و اگر شود صاحب آن يگانه زمانه باشد پس انگشت خويش را بتصديق انديشه تو بگردانيدم و مثال و شاهد آن نمودم كه چنان كه در صورت بجز يك بينى نباشد در پايتخت هند نيز جز من نباشد و هيچكس از مردم بحكمت همسنگ من نشود » اسكندر به دو گفت « چه خوب مطلب را دريافتى و بصفاى خاطر نكته بر تو معلوم افتاد اكنون از اين بگذر و به من بگو وقتى قدح پر از روغن را پيش تو فرستادم چه فهميدى كه سوزنها را در آن فرو بردى و براى من پس فرستادى ؟ » فيلسوف گفت « اى پادشاه دانستم كه ميگوئى قلب من چون اين ظرف از روغن پر شده و علم را بسر برده‌ام و هيچكس از حكيمان بر آن نتواند افزود و بشاه گفتم كه علم من علم ترا فزون مىكند و چنان كه اين سوزنها داخل ظرف شد داخل آن مىشود » گفت : « بگو بدانم وقتى از سوزنها كرده‌اى ساختم و براى 329