المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
290
مروج الذهب ( فارسى )
و بگفت تا آن را بنزد فيلسوف ببرند وقتى فيلسوف اين بديد بگفت تا از آئينه يك جام آبخورى مانند فنجان بساختند و آن را در طشت روى آب نهاد كه بالاى آب شناور ماند و بگفت تا آن را بنزد اسكندر پس بردند وقتى اسكندر اين بديد بگفت تا خاك نرمى بياوردند و جام را از آن پر كرد و براى فيلسوف فرستاد وقتى فيلسوف آن را بديد رنگش بگشت و بناليد و حالش دگرگون شد و اشكش بچهره فرو ريخت و آه بسيار كشيد و نالههاى طولانى كرد و فغانش بالا گرفت و باقى روز را با حالى نزار سر كرد و بكارى نپرداخت آنگاه كه اين حال آرام شد خويشتن را بملامت گرفت و با خود عتاب همى كرد و گفت « واى بر تو اى نفس اين چه بود كه ترا به اين ورطه افكند و به اين تنگنا دچار كرد و به اين ظلمات گرفتار كرد ؟ مگر نبود كه در نور ميچميدى و در علوم تفنن داشتى و در روشنى صادق مينگريستى و در جهان روشن ميخراميدى ؟ بدنياى ظلم و دشمنى و ستم و تباهى فرود آمدى كه حوادث با تو بازى كند و طوفانها ترا بهر سو افكند از علم نهان و حضور در جهان محبوب محروم ماندى و با حوادث سخت دچار شدى و از همه چيزهاى مطلوب باز ماندى . نيروهاى پاك و فراغت بىحساب تو چه شد كه به تن در آمدى و كون و فساد بر تو غلبه يافت ؟ اى نفس ميان درندگان كشنده و افعيان مهلك و آبهاى غرق كننده و آتشهاى سوزنده و طوفانهاى سخت در آمدى كه روزگار ترا در ظلمات اجسام بگرداند و جز مردم غافل و جاهل بى - علاقه به نيكى و بيزار از خوبى نبينى » آنگاه نظر به آسمان كرد و ستارگان درخشان را بديد و با صداى بلند گفت « اى ستاره سيار و جسم روشن كه از عالمى شريف جلوه كردهاى و براى منظورى بوجود ! آمدهاى تو از جهانى گرانقدرى كه جان در آن سكونت داشت و در خزاين آن مقيم بود اما از آنجا برون شدى » آنگاه بفرستاده گفت « اين را بگير و پيش شاه ببر » مقصودش خاك بود كه تغييرى در آن نداده بود و چون فرستاده پيش اسكندر بازگشت و همه آنچه را ديده بود با وى بگفت اسكندر از آن تعجب كرد و مقصد و منظور فيلسوف را درباره انتقال نفوس از عوالم بالا