المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
289
مروج الذهب ( فارسى )
بفرمود تا طبيب و فيلسوف را منزل دهند و كنيزك را بديد و از ديدارش حيران ماند و عقلش خيره شد و سرپرست كنيزان خويش را گفت تا به كار وى پردازد آنگاه توجه وى بفيلسوف معطوف شد تا بداند كه پايگاه علم او چيست و هم بدانش طبيب و مقام وى در صنعت طب و حفظ صحت توجه فرمود حكيمان حكايت مباحثه با پادشاه هندى و فيلسوفان و حكيمان او را براى اسكندر باز گفتند كه از آن در عجب شد و در هدف و مقصد قوم و نتايجى كه بدست آورده بودند تامل كرد و كنجكاوى هندوان را درباره علت و معلول با گفتار يونانيان در خصوص برهان و صحت قياس بدقت نگريست . آنگاه بصدد آمد فيلسوف را در خصوص چيزهائى كه راجع به او شنيده بود شخصاً بيازمايد پس بخلوت نشست و بانديشه پرداخت و فكرى بخاطرش رسيد كه مطلبى طرح كند و فيلسوف را با آن بمعرض امتحان آرد ، پس قدحى بخواست و پر از روغن كرد كه سر ريز شد و بطوريكه جاى افزودن نداشت و آن را بفرستادهاى داد و گفت اين را پيش فيلسوف ببر و چيزى با او مگو . وقتى فرستاده قدح را ببرد و بفيلسوف داد وى از فهم درست و تسلطى كه بر مسائل مشكل داشت به خود گفت اين پادشاه خردمند اين روغن را براى منظورى نزد من فرستاده است و بتفكر پرداخت و درباره معنى آن كنجكاوى كرد آنگاه در حدود هزار سوزن بخواست و همه را در روغن فرو برد و بنزد اسكندر فرستاد اسكندر بفرمود تا سوزنها را به صورت كردهاى مدور و يك نواخت و متساوى الاجزاء بريختند و بگفت تا آن را بنزد فيلسوف برند و چون فيلسوف آن را بديد و در كارى كه اسكندر كرده بود بينديشيد بگفت تا آن را پهن كردند و در حضور وى به صورت آئينهاى در آوردند كه آن را صيقل داد و جسمى صيقلى شد كه از كمال صفا و روشنى صورت اشخاص مقابل را منعكس ميكرد و بگفت تا آن را بنزد اسكندر پس فرستند . و چون اسكندر آن را بديد و نكوئى صورت خود را در آن نگريست طشتى بخواست و آئينه را در آن نهاد و بگفت تا بطشت روى آئينه آب بريزند تا زير آب بماند