المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

288

مروج الذهب ( فارسى )

بنزد من هست كه وقتى آن را پر كنم همه سپاهت بنوشند و چيزى از آن كم نشود و از نوشيدن آن پرى افزايد و همه اين چيزها را بحضور شاه ميفرستم و پيشكش او ميكنم وقتى اسكندر اين نامه را بخواند و مضمون آن بدانست گفت « اين چهار چيز پيش من باشد و اين شخص حكيم از صولت من نجات يابد بهتر از آنست كه اين چيزها پيش من نباشد و او هلاك شود . » آنگاه اسكندر عده‌اى از حكيمان يونان و روم را با گروهى سپاه بسوى او فرستاد و دستور داد اگر آنچه نوشته است راست است اين چيزها را براى من بياريد و او را در محلش واگذاريد و اگر معلوم كرديد مطلب جز اين است و او درباره اين چيزها خلاف واقع گفته از حدود حكمت برون شده است و او را پيش من آريد . آن جماعت برفتند و چون به مملكت وى رسيدند آنها را به خوبى پذيرفت و در منزلى شايسته فرود آورد و چون روز سوم شد فقط حكيمان را بدون سربازان بار داد . حكيمان با هم گفتند اگر در اول با ما راست گويد بعد نيز در باره چيزهاى مذكور راست خواهد گفت و چون حكيمان بجاى خود نشستند و مجلس مرتب شد و با آنها درباره اصول فلسفه و طبيعيات و الهيات كه ما فوق آنست سخن آغاز كرد . جمعى از حكيمان و فيلسوفان او نيز به طرف چپش جاى داشتند . گفتگو درباره مبدأ اول بدرازا كشيد و قوم بىتوجه بمراتب اشخاص ببحث و مشاجره در مسائل علمى و موضوعات فلسفى پرداختند سخن اوج گرفت و همگان نهايت دانش خويش باز نمودند آنگاه كنيزك را بياوردند و چون بديده آنها نمودار شد چشم به او دوختند و هر كه چشم بيكى از اعضاى نمايان او افكنده بود عضو ديگر را نتوانست ديد كه بديدار آن عضو و زيبائى و حسن تركيب و كمال صورت آن مشغول بود و قوم از حالتى كه هنگام ديدن كنيزك دست داد بر عقول خود بيمناك شدند آنگاه هر كدام بخويش آمدند و غلبه هوس و تقاضاى طبع را مقهور كردند . آنگاه چيزهاى ديگر را كه وعده داده بود به آنها نمود و راهيشان كرد و فيلسوف و طبيب و كنيزك و جام را همراهشان فرستاد و در قلمرو خود تا مسافتى آنها را بدرقه كرد وقتى بنزد اسكندر رسيدند