المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
287
مروج الذهب ( فارسى )
ذكر مطالبى از جنگهاى اسكندر در سرزمين هند مسعودى گويد : وقتى اسكندر فور فرمانرواى شهر مانكير را كه از ملوك هند بود بكشت و همه ملوك هند مطيع او شدند و چنان كه گفتيم مال و خراج به دو فرستادند شنيد كه در اقصاى سرزمين هند پادشاهى با حكمت و سياست و ديانت و منصف رعيت هست كه صدها سال از عمر او گذشته و از فيلسوفان و حكيمان هند هيچكس همانند او نيست و او را كند گويند . وى بر نفس خويش مسلط بود و صفات شهوى و غضبى و ديگر صفات بد را كشته بود و جانرا باخلاق كريم و ادب عالى آراسته بود اسكندر نامهاى به دو نوشت كه « اما بعد چون اين نامه من به تو رسيد اگر ايستادهاى منشين و اگر راه ميروى به جائى منگر و گر نه ملك تو را پاره پاره ميكنم و ترا بدنبال ديگر ملوك هند ميفرستم » وقتى نامه به دو رسيد اسكندر را جوابى نكو داد و شاهنشاه خواند و به دو خبر داد كه چيزها دارد كه همانند آن بنزد هيچكس نيست از جمله كنيزكى كه خورشيد بر زيبا - روتر از اوئى طلوع نكرده و فيلسوفى كه از هوش تيز و قريحه نكو و اعتدال بنيه و وسعت دانش سؤال ترا پيش از آنكه بپرسى جواب دهد و طبيبى كه با وجود وى از بيمارى و عوارض تن باك ندارى مگر آن فنا و ويرانى كه تن را رسد و انحلال آن گره كه مبدع و خالق تن محسوس بر آن زده و از گشودن ناچار باشد كه تن و بنيه انسان را در اين جهان بمعرض آفت و مرگ و بليه نهادهاند و جامى