المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
286
مروج الذهب ( فارسى )
از آن غايب نماند ولى هر كه محبوبى را از دست داده يا دوستى از او مرده دعوت او را نپذيرد كه مجلس عزاى اسكندر بر خلاف عزاى مردم عادى كه با غم است با خوشى انجام شود . وقتى خبر مرگ بمادرش رسيد و تابوت را پيش او نهادند چنان كه اسكندر دستور داده بود در همه مملكت بانگ زد اما هيچكس دعوتش را نپذيرفت و ببانگ او پاسخ نداد و او باطرافيان خود گفت « چرا مردم دعوت مرا نپذيرفتند ؟ » گفتند « تو آنها را از قبول دعوت منع كردهاى » گفت « چطور ؟ » گفتند « دستور دادهاى هر كه محبوبى از دست داده يا دوستى از او مرده يا از يارى جدا شده بدعوت تو نيايد و هيچكس از مردم نيست كه از اين گونه مصيبتها نديده باشد » و چون اين بشنيد بيدار شد و منظور اسكندر را بدانست و گفت « پسرم مرا تسليتى نكو داد » آنگاه گفت « اى اسكندر چقدر كارهاى آخرت به كارهاى اولت مانند بود » آنگاه بفرمود تا او را بتابوت مرمر نهادند و بمايههايى كه حافظ اعضاى وى باشد اندود كردند او را از طلا برون آورد كه ميدانست ملوك و اقوام بعد ، او را در اين طلا نخواهند گذاشت و تابوت مرمر را بر سكوئى كه از سنگ سپيد و مرمر مرتب شده بود نهاد و اين سكوى سنگ سپيد و مرمر تاكنون يعنى بسال سيصد و سى و دو در اسكندريه مصر بجاست و به قبر اسكندر معروفست بعدها در همين كتاب قسمتهائى از اخبار و عجايب اسكندريه و اخبار مصر و نيل را در جاى مناسب خواهيم آورد انشاء الله تعالى .