المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

268

مروج الذهب ( فارسى )

سپاه پياده بماند گرده صبيب را كه در ميان اسبان ترك و وائل نشاندار بود به دو بخشيدم . » پس از آن پرويز او را پاداش داد و حقشناسى كرد و چون پرويز از پس شكست سوى پدر رفت پدرش گفت پيش قيصر رود و از او كمك خواهد زيرا اگر پادشاهان در اين گونه موارد كمك بخواهند كمك بينند و با پدر گفتگوى دراز داشت آنگاه پرويز با گروهى از خواص و دو دائى خود بسطام و بندويه از دجله گذشت و از بيم سواران بهرام پل را بريد و همانروز در ضمن راه متوجه شد كه دو دائيش از او عقب مانده‌اند و از كار آنها و جمعى از همراهانش كه بايشان پيوسته بودند بد گمان شد و سبب پرسيد گفتند « ممكنست بهرام پيش پدرت هرمز رود و با وجود اينكه كور است تاج مملكت را بسر او نهد و خود هرمزان شود - معنى هرمزان امير الامراست و روميان صاحب اين مقام را دمستق گويند - و بهرام از جانب پدرت هرمز نامه به قيصر نويسد كه پرويز پسر من با گروه همدستان خويش مرا بگرفتند و ميل كشيدند او را نزد من بفرست و قيصر نيز ما را بنزد او فرستد و بهرام ما را بكشت بنابر اين بناچار بايد پيش پدرت باز گرديم و او را بكشيم » پرويز سوگندشان داد كه چنين نكنند و گفت كه از كارشان بيزار است ولى آنها و همراهانشان كه ميلها از مداين دور شده بودند با شتاب بدانجا باز گشتند و بنزد هرمز رفتند و او را خفه كردند و به پرويز پيوستند . سواران بهرام نيز به آنها رسيدند و در يكى از ديرها در ميانه تصادمى بود و عاقبت از دست سواران رهائى يافتند و پرويز راه خود را دنبال كرد . ورقه بن نوفل درباره هرمز گويد : « خزاين هرمز براى او سودى نداشت « عاديان نيز ميخواستند جاويد باشند اما نشدند . « سليمان نيز كه باد و جن و انس را كه دشمن همديگرند . « بفرمان داشت جاويد نماند . » و چون بهرام چوبين از كشته شدن هرمز خبر يافت از نهروان بمداين شتافت