المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

264

مروج الذهب ( فارسى )

جزو آزادگان « مشمار » يك روز انوشيروان به بزرگمهر گفت « كدام يك از فرزندان من سزاوار شاهيست ؟ » و آنكه را منظور داشت به اشاره وانمود بزرگمهر گفت : « من فرزند ترا نمىشناسم ولى توانم گفت كه چه كس سزاوار شاهيست . آنكه فضائل بيشتر دارد و ادب بيشتر جويد و از عوام بيشتر گريزد و با رعيت مهربانتر باشد و خويشاوند را بيشتر رعايت كند و از ظلم بيشتر دورى گزيند هر كه اين صفات دارد در خور شاهيست . » مسعودى گويد ما نيز صفاتى را كه هر كه دارد در خور شاهيست با گفتار حكما و قدماى ايران در اين باب و هم گفتار حكماى يونان از قبيل افلاطون در كتاب السياسة المدنيه و ديگر كسان كه از پس دوران وى بوده‌اند همه را در كتاب الزلف آورده‌ايم . از بزرگمهر نقل كرده‌اند كه گفته بود « از انوشيروان دو خوى مخالف ديدم كه هرگز نظير آن از وى نديده بودم روزى كه بار داده بود يكى از خواص وى بيامد و وزير ، او را دور كرد بفرمود تا وزير را باز دارند و يك سال بارش ندهند كه از حد مقرر خود تجاوز كرده بود و در انجمن بناروا از ديگران پيشى گرفته بود . يك روز هم او را ديدم كه با حضور وى در يكى از اسرار تدبير مملكت سخن داشتيم و خدمه از پس خوابگاه و تخت وى سخن داشتند و صدايشان بلند شد بطوريكه ما را از كارمان باز داشتند و چون تفاوت دو حال را به دو وانمودم گفت عجب مدار ما پادشاه رعيتيم ولى خدمه ما پادشاه قلوب نمايند و در خلوت ما چيزها باشد كه با وجود آن از ايشان احتراز نتوانيم كرد . » انوشيروان ميگفت : « پادشاهى بسپاه است و سپاه بمال و مال بخراج و خرج بآبادى و آبادى به عدل و عدالت به اصلاح عمال است . و اصلاح عمال بدرستكارى وزيران است و سر همه اينست كه شاه مالك نفس خويش باشد و آن را تاديب كند كه مالك و نه مملوك آن باشد . » 297