المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

256

مروج الذهب ( فارسى )

يزدگرد كه همان بهرام گور است پادشاهى يافت و مدت پادشاهيش بيست و سه سال و بقولى نوزده سال بود وى بيست ساله بود كه بپادشاهى رسيد و در اثناى شكار با اسب در باتلاقى فرو رفت و مردم ايران از غم او بناليدند كه با همگان عدالت و نيكى و با رعيت مهربانى كرده بود و در ايام او كارها استقرار داشت . در ايام او خاقان پادشاه ترك به صغد آمد و سوى ايران تاخت گويند تا ولايت رى آمد بهرام سپاه فراهم كرد و با گروهى از نخبه ياران از بيراهه بيامد و بسپاه خاقان تاخت و سر او را بعراق برد و ملوك زمين از او بيمناك شدند و قيصر با او صلح كرد و مال فراوان فرستاد پيش از آن بهرام بطور ناشناس بديار هند رفته بود كه اخبار ايشان بداند و بيكى از ملوك هند پيوسته بود كه شبريه نام داشت و در يكى از جنگها در حضور وى دليرى نمود و دشمن را مغلوب كرد و شاه به اين پندار كه او يكى از اسواران ايران است دختر خويش را به دو داد وى در حيره با عربان بزرگ شده بود و به زبان عربى شعر ميگفت و بزبانهاى ديگر نيز سخن ميكرد بر انگشتر وى نوشته بود « بكردار گفته‌ها را بزرگ كنند وى را درباره گرفتن پادشاهى از بعد پدر و برداشتن تاج و درفش كه ميان دوشيزه نهاده بودند حكايتهاست و سرگذشتهاى ديگر كه تذكار آن بدرازا ميكشد و اينكه چرا او را بهرام گور گفتند و روش تير اندازى كه در ايام او پديد آمد از نگريستن درون و برون كمان كه همه را در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آورده‌ايم با آنچه ايرانيان و تركان درباره ساختمان كمان گفته‌اند كه بناى آن چون مزاج انسان بر طبايع چهارگانه است و اقسام و كيفيت تير اندازى كه داشته‌اند . از جمله شعر بهرام گور كه بجاست اين سخن است كه بروز غلبه بر خاقان گفته بود : « وقتى گروههاى او را بپراكندم گفتم گوئى قدرت بهرام را نشنيده بودى كه من نگهبان همه ملك ايرانم و ملكى كه نگهبان ندارد بچه كار مىآيد . »